دوسه روز پیش منو "ل" تو آشپزخونه درحال تمیزکاری بودیم که یکی از عمههام به گوشیم زنگ زد و از اونجایی که تا صفرا تو کابینت فرورفته بودم صداشو گذاشتم رو بلندگو ..
بعد از دوسه جمله و گفتش ایشالله منم واسه تو یه سجدهشکر برم دیگه چیزی نمیخوام! بعد من فکرکردم درخصوص کار میگه که برم سرکار و اوضاعم نرمال شه و فلان که دوباره تکرارش کرد!
منم از تو کابینت دراومد و گفتم عمه سجدهشکر واسه چی؟
گفتش آره دیگه ازدواج کنی! با یه پسر خوب فلان بیسار.
"ل" که قیافه ماتزده منو دید گوشیمو کشید سمت خودشو شروع به احوالپرسی کرد.
|:
+ بعد از قطع تماس با گفتن اینکه سنش بالاستو فلان سعی کرد مسئله رو جمعش کنه.
جمعه به "ل" یه جمله گفتم!
<< که چرا من مسئولیتپذیر نیستم!؟ >>
طوری از این جملم ناراحت شد و بهش بر خورد! از اونروز هی داره توجیهم میکنه که نههههه تو اشتباه میکنی😂💚.
درحال چینش مسافرت دخترونن
مثل همیشه باید بگم نه.
+ اگه "ل" بفهمه تا الان به چندتاشون نه گفتم((:
از وقتی برگشتم، یکسری وظایف بچه برعهده من افتاده و عملا خونواده شونه خالی کردن!! پارسال خودم بردمش دکتر و آزمایش چکاپ، بعد اون مدام میگفت سردرد دارم و حدس زدم بخاطر شماره عینکشه پس به سختی از یه چشمپزشک نوبت گرفتم و بردمش(هرچند بعدش غُر شنیدم چرا بردیش فلانجا !! مگه شهر خودمون چشمپزشک نداره!؟ چرا داره ولی به این زودی نوبت نمیدادن!!!)
و شد ماجرای دیروز ..
از پارسال چندین بار گفت کمرش درد میکنه، کسی اهمیتی نداد یا نمیدونم فراموش کرد منم بهش یکسری ورزش گفتم تا انجام بده.
بعد عید که با دوستاش رفت اردو، اومد زانوی چپش بشدت درد میکرد باز کسی اقدامی نکرد! و بعد چندروز دردش بهتر شد ..
این دوهفته از درد کمرش که به لگنش رسیده بود مدام شکایت داشت تا دیروز من به سختی تونستم نوبت از دکتر ارتوپد یکی از شهرای مجاور بگیرم و باید بگم بیش از سیدقیقه با "ل" بحث کردم! که چی!؟ تو چرا داری میبریش اونجا مگه شهر خودمون دکتر نداره، چیزیش نیست، برای خودش میگه، الان بری چارتا دارو مینویسه و الکی فیزیوتراپی میخواد و فلان..!!
اونقدر عصبی شدم که دلم میخواست داد بزنم! جیغ بزنم!
درنهایت اسنپ گرفتم، دست بچهرو گرفتم و بردمش دکتر!
دکتر گفتش احتمال دیسککمر هست و باید MRI بده، قشنگ وا رفتم بعد گفتن تشخیصش .. تقریبا ۶۰۰تومنم دارو نوشت که باید بخوره!
بعد برای اینکه حالوهوامون عوض شه، تو شهر چرخیدیم، مرکزخریداش رفتیم، شام خوردیم و برگشتیم خونه ..
+ امیدوارم تشخیص اشتباه باشه!
+ خیلی از دست خونواده غمگین و عصبیم!
"ل" میگه از بس این چنوقته حرص خوردی و استرس داشتی این مدلی شدی!
نگفتم که چنوقت تپش قلب وِل کنم نبود و ایندرال مصرف میکردم🚶🏻♀️.
+ به "ل" گفتم که اینچندوقت فامیلارو زیاد دیدم و دیگه تا دوهفته آینده تو هیچ جمع فامیلی نمیام! حالا هرچقدرم احوالمو بپرسن و انتظار داشته باشن ..
+ بچه دیروز آخرین روز مدرسهش بود! گفتم واااا چی میگی !؟ چرا انقدر زود ؟؟؟ گفتش تازه از هفته آینده امتحاناتمون شروع میشه |:
خدای من چه زود گذشت🚶🏻♀️🤦🏻♀️..
یکی از بچهها خونه سمت جمالزاده اجاره کرده ماهی ۱۵ تومن
بعد گفته اگه خواستی بیای تهران به اینجام فکرکن
به "ل" گفتم، میگه اگه دوستداری بهش فکرکن!
میگم برگشتن جزو آخرین گزینههای رو میزمه..
+ چرا باید برگردم!؟ نمیخوام ((((:
این هفته خیلی واسم سنگینه سه تا سمینار و چند ددلاین مهم دارم!
برنامه صبحها زود بیدار شدن و شبا دیر خوابیدنه، با اینحال دیشب تماس گرفتم و برای امروز نوبت لیزر فیکس کردم.
"ل" میگه نه به اون بالبال زدنت نه به این لیزر رفتنت((((: واجب بود؟
میگم خیلـــی (((:
اونروزی "ل" گفتش که با منشی معاونت درنیفت، گفتم من؟ من کجا درافتادم؟ این خانم کار منو هی عقب میندازه، اشتباه میکنه، حواسشو جمع نمیکنه!!
گفتش بله! خبردارم! ولی تو درنیفت.
دیروز که رفتم پیش منشی، هی نفس عمیق کشیدم، هی دستامو مشت کردم تا جیغجیغ نکنم.
برای پاک که تعریف میکنم میگه از تو بعیده! تهران همهرو داشتی میخوردی! گیلان با تو چه کرده؟
+جدی گیلان با من چه کرده؟
عکسای نامزدیشو تو گروه فرستاد، خیلی زیبا شده بود براش نوشتم خیلی تبریک میگم و خوشبخت شین و این صحبتا
که در جوابم نوشت قربونت برم کِی بشه تو عروس شی؟
زدم زیر خنده و نوشتم یک عقاب همیشه تنهاست😈
مها نوشت که: عقابتنها دونهدونه پرهاتو خودمونو "ل" درمیاریم تا قد قد نکنی! 😁
چندثانیه نشد که استیکرای خنده تو گروه ریخته شد|:
همه یهو آنلاین شدن و در جواب صحبت مها اعلام همکاری کردن!! |:
یادتونه با عمه سر یکی از اقوام بحث داشتیم؟ داستان بلندبالایی داره ولی خلاصهکار میشه اینکه اون خانم همسرش فوت شده و کارت بازنشستگی همسرش دست پسرشه (بالای 15تومن) از دست هیچکدوم از اقوام هم کاری برنمیاد چون بارها برای این خانم پاپیش گذاشتن، راهحلی دادن ولی خب اونقدری وابسته پسرشه که این خفت رو قبول کرده؛ پسرش و خونوادش تو یکی از نقاط بالاشهر خونه دارن، صاحب دوتا ماشینن و ماهانه یک الی یک و نیم به این خانم پول میده ( شایدم کمتر ! )
چندروز پیش از پیادهروی میومدم که زنعمو رو دیدم، گفتش فلانروز که جشن بود این خانم تو مسجد از اینو اون خواهش میکرد از غذای نذری بهش بدن! زنعمو با آب و تاب حرف میزد و من از غم له میشدم. اومدم خونه برای کسی تعریف نکردم، موضوع امروز و دیروز نیستش و ما بارها بخاطر دخالت بیجامون!! توهین شنیدیم.
اون روزی تولد الف بود، بعد باشگاه رفتم شیرینیسرا تا کیک بخرم و شیرینی تر رو که دیدم یادش افتادم. کیک رو نتونستم بخورم یعنی از گلوم پایین نرفت تو دلم به عالم و آدم فحش دادم.
صبحشنبه رفتم رشت، دانشگاه کار داشتم و تا طرفای ظهر درگیر بودم دیگه تا برسم شهرمون ساعت شده بود 3 اینطورا .. نزدیکای خونه از کنار یه شیرینیسرای دیگه رد شدم و اون خانم باز اومد تو ذهنم .. برگشتم، شیرینی خریدم، جلوتر بستنی خریدم و رفتم خونش.
زنگ آیفون انگار نمیخورد، گوشیشو با کلی تاخیر جواب داد و گفتش آسانسور خرابه! کلید رو از پنجره انداخت پایین و چهارطبقه رو بالا رفتم.
رسیدم، خونش آشفته بود و مطمئن بودم من آشفتهترم!
کلی خوشحال شد ، گفتش خیلی وقته هوس شیرینی و بستنی کرده .. نیمساعت بیشتر نتونستم بشینم دلم میخواست فرار کنم
زدم بیرون گریه بود
حال بد بود
و فحش و لعنت.
+زنگ زد خونه و تشکر کرد؛ "ل" ماتش برد ! انتظار نداشت که همچین کاری کنم و انتظارم نداشت بهشون نگم..
دوستان لواشکم خیلیییییی خوشمزه شد.
ترشیش به اندازه بود و دلو نمیزد خیلی خوشم اومد.
سری بعدی خواستم درست کنم با آلبالو قاطیش میکنم.
+بچه دخترعموی (ل) هم مهاجرت کرد رفت کانادا ، از همکلاسیای دوران دبیرستانم بود ، رشته دانشگاهیش علوم پایه نمیدونم شیمی، زمین ! یادم نیس.
میگیرتم تو بغلش میگه آخ خدااااا بالاخره دیدمت! میدونی چقد منتظر بودم بیای تهران؟
نشستم روبروش و گفتم واقعیتش منتظرم هوا یکمی خنکتر شه! الان تهران جهنمه فقط شبا میشه رفت بیرون و خب حال نمیده.
یه نگاهی میندازه و سرشو به تایید تکون میده ، بعد میگه لاغر نشدی! هی جوش میزنی باید لاغرشی..
وسط حرفش میپرم و بیحوصله یه شونه میندازم بالا و میگم الان تو موقعیت رژیم نیستم! ورزش میرم ولی نمیتونم پرخوریعصبیم باز عود کرده.
با ناراحتی چشم میدوزه بهم و تا اومدن سفارشامون انگار میلی به صحبت نداره، بعد خوردن پاستاش انگار تازه آتیشش میزنن، هی حرف میزنه از این در و اون در
از این موضوع میپرید به اون موضوع و سعی داشت کل اتفاقات این چندوقته رو تندتند بگه ، با اینکه باهم درارتباط بودیم و صحبت میکردیم باورم نمیشد بازم انقدر حرف داشته باشه!
یهو نطقش کور میشه و به روبروش خیره میشه ، بعد خیلی ریز میگه ای جوووووووون پسرای گیلانی خیلی خوبن خیلییییییی
با سر روبروش اشاره میکنه و ریز میگه باور کن بوی چرم کیفپول اصلشو از همینجا میتونم حس کنم
با این حرفش دیگه منتظر نمیمونم و برمیگردم ..
خواستگار محترم دوسال پیشم رو میبینم، خیلی زود متوجهم میشه
نگامو میگیرم و صاف میشینم، با خودم میگم من از دوسال پیش اونقدری تغییر کردم منو نشناسه! نصف فکوفامیلمون الان منو میبینن نمیشناسنم
یهو با صدای ریز میگه وای خاک به سرم پاشد پاشد داره میاد سمتمون!! چه طنابی وِل کردی که داره میاد!!!؟؟؟
..
+ یه سلام احوالپرسی ساده بود.
+ میام خونه واسه (ل) تعریف میکنم ، با ناراحتی روبرمیگردونه و میگه به همه میگی نه، خسته شدم!!
+ گیلان خیلی کوچیکه.
بعد تو جرئت داری به (ل) بگی عع فلان دوستمم عقد کرد =)))))
میگه همه حداقل دوستپسر دارن
تو چی؟😂🤣🤣🤣
دیشب تو مسیر برگشت ، با ل صحبت میکردم
از روزم میگفتم که چرا 21هزار قدم راه رفته بودم ( 15 کیلومتر و ۲۰۰ ۳۰۰ متر )
راننده اسنپ از آینه هی نگام میکرد ، یکمی غُر زدم واسه ل
گفتش چندروزی برگرد و من لجبازانه گفتم نمیخوام
من به هیچ نتیجهای نرسیدم؛ دستخالی برگردم؟
مسیر پرترافیک بود و صحبت ۲۱ دقیقهایمون منو به نصف مسیرم نرسونده بود ، گوشیو که قطع کردم زُل زدم به تهران و ترافیکش
هندزفری پیشم نبود و خواهناخواه یهو غرق شدم تو فکر ..
بعد چند دقیقه صدای راننده بلند شد با کلی عذرخواهی گفتش که متوجه مکالمه شده .. گفتش خودش شهرستانی و چندین سالی هستش که تهرانه ، تو همین تهرانم ازدواج کرده ..
کلی صحبت کرد ، گفتش یوقتایی برگشتن پسرفت نیست ! شاید راه بهتری پیدا شه .. ولی جنگیدن الان تو این زمان تو این مکان ممکن چندسال دیگه شمارو به این نتیجه برسونه که واسه هیچوپوچ جنگیدی !!
واسه هیچوپوچ ..
+تیکعصبی گرفتم به لطف روزای سختی که پشت سر میگذرونمشون !
+پلک پایینی چشم چپم یهو میره رو ویبره
+مزخرف ..
راستی جمعه یه خبر جدید شنیدم ((:
وای چقد مسخره بود!
مردم دیواانن ! چرا نسل اینطور افراد تموم نمیشه
اینم شانس منه تو این اوضاع و احوال ..
دنبال تغییرم ، قرار شد برم موهامو کوتاه کنم
ل بهم میگه یذره موهات بلند میشه سریع میزنی کوتاه میکنی
میگم خب دلم تغییر میخواد
یه نگاه میندازه ، میگه خب رنگ کن موهاتو
کراتین کن
بوتاکس
ویتامینه
برو فیشال این همممه میشه تغییر کرد !
یه نگاه بهش میندازم
خیلی جدی پیشنهاد میدادا
گفتم نه قربون دستت کوتاهی مگه چشه!((((:؟
نون رو یادتونه؟
دیشب متوجه شدم،کجا مهاجرت کرده ..
امروز غروب به ل عکسشو نشون دادم ، بعدم استوری جدیدشو ..
یه حسرت بزرگ تهه قلبم جوونه زد ..
ل هم متوجه شد ، ولی خب خودشم میدونه چرا به مهاجرت فکرنمیکنم ..
رسیدم خونه ، وزنمو گرفتم و بــــله ! اضاف وزن !!!
(((((: عالی شد !
ل همش میگه نه خوبی همین خوبه و خودم میدونم خیلی بد شدم !
.. آها با ل هفته گذشته که تلفنی صحبت میکردم گفتم آره مُج رفت تو رابطه و پسره فلان و بیسار
گفتش آخی همه دوستات تو رابطه هستن!
گویا صدام رو آیفون بود صدا الف میومد میگفت این با اون اخلاقش کسی جرئت نمیکنه باهاش بره تو رابطه .. !
/: میگم شما خونواده اید ! یکمی تعریف کنید ازم !
باز صدا الف میومد که تاکید میکرد تو پاچه پاره ای
((((:
+صدا خنده بچه هم پس زمینه صحبتامون بود !
به بارون الان نیاز داشتم ..
بهش گفتم این هفته سه چهاربار بیرون رفتم ، آدمای مختلف رو دیدم ولی دلم آروم نمیگیره ، دیگه دلم خونه میخواد ..
یه غم عمیقی تو قلبم ریشه کرده ،
به این نتیجه رسیدم بهترین انتخاب واسه من وجود نداره ، هرچی هست ریسکه .. امیدوارم خدا حواسش بهم باشه ..
هفته پیش خاله تولد پسرشو استوری کرده بود
پریدم دایرکت الف با کلی غر غر که چرا نگفتی همچین چیزی استوری کرده ، الف هم گفتش من تبریک گفتم مگه نگفتی؟؟ تبریک بگوووو
گفتم نمیخوام ، تبریک نمیگم |:
گفتش عیبه تولد تو منو ریپلای کرد تبریک گفت
گفتم مگه اینستااااای منو نداااره؟؟ واسه چی به من نگفت
الف هم با گفتن عیبه زشته خدایاااا ما تورو باید چیکار کنیم با این اخلاقت!! بحثو بستو دیگه چیزی نگف
نمیدونم قهر کرد، دلخور شد، چی !
..
حالا زندایی اومد پست گذاشت تولد دختردایی رو
منم رفتم کامنت تبریک گذاشتم البته از زنداییمم دل خوشی ندارم (((((((((:
خاله هم پشت من کامنت تبریک گذاشت
الف باز اومد غر زد که تو کرم داری واسه چی اومدی کامنت گذاشتی تو که لایک نمیکنی فک و فامیل رو
(همه رو میوت کردم این خاله و زندایی هم از دستم دررفته بود)
ل بهم میگه تو نمیخواد ازدواج کنی ،، خونواده شوهرو تو میتونی نگه داری مگه با این اخلاقات
((((((((: خب بمن چه من از فامیلامون خوشم نمیاد
پ.ن: خاله و زنداییم سر یه موضوعی با هم تو قیافن ! قهر نیستن /: از این مسخره بازیای عروس و خواهرشوهری
خب از اونجایی که تا ساعاتی دیگه تعطیلات من تموم میشه و من باید برگردم تهران
وسایلمو جمع کردم ولی نچیدم تو چمدون ..
صبحی زدم بیرون به مقصد ارایشگاه ،، هیچ جا وا نبود |:
پنیرموسکارپونه و خامه و کره و وانیل خریدم
از جلو مغازه ارایشی بهداشتی که رد میشدم خیلی وسوسه شدم برم رنگ بخرم موهامو رنگ کنم! ولی ولی ؛ جلو خودمو گرفتم-.-
خلاصه شیر و کاپوچینو هم خریدم و برگشتم خونه ..
بچه دوروز پیش گفتش بازم چیزکیکی که درست کردمو دلش میخواد!
#چیز_کیک_زبرا_معصومه
#نان_روغنی_معصومه
تو اینستا سرچ کنید دستورشون میاد
نان روغنی رو ل درخواست کرده بود !
ل ناهار درست کرده بود ولی واسه خودمو بچه پاستا درست کردم
خلاصه ۴ ساعتی وقتم تو اشپزخونه گذشت
راستی تو بگو یک خورده یه ذره یه نمه ،، محض رضای خدا اگه بچه به حرفام گوش کرده باشه|:
هیچییییی که هیییچیییییی منم تو خونه اعلام کردم تا تابستون کسی نباید واسش گوشی بخره
بچه هم که عین خیالش نیس
ایپد الف دستشه دیگه!
اگه این مدرسه مجازی نبود اونم ازش میگرفتم😒
یکی از خواستههام واسه ۱۴۰۰ زدن یه تتوی مینیمال
بابابزرگ یه خالکوبی نسبتا بزرگی رو بازوش داره ،، اسم مادربزرگم ..
گفته بودم ؟ جواب رد دادم به خواستگارم ،، همون مهندسی که شرکت داشت گفتم بعد فارغالتحصیلی جواب نهاییو میدم
هیچکس قانع نشد از دلیل رد کردنم نه اون اقا و خونوادش نه خونواده خودم..
تتویمینیمالمو جایی میزنم که تو دید نباشه
سین که طبق اخرین اماری که خودش داده ۸ تا تتو زده،، گفته تو دید نباشه تا خسته شم
از پسره خوشم میومد ولی تو خط من نبود
تو این عید یه خواستگار جدید داشتم،آقا دکترا فقه دارن نمیدونم چرا ل نگفت چیکارس فقط از تحصیلاتش گفته
ل خودشم مخالفه ،، میگه خیلی مذهبین ، به من نمیخورن! میگه تو روسریتو نمیاری جلو ، چادر سرت کنیم؟ولی میگه چون یکی از دوستای خونوادگیمون واسطه شده نمیتونن مستقیم بگن نه ،، پاسش دادن سمت من!
تتو رو ترقوه شیکه نه؟ رو مچ پا چی !؟
پ.ن۱: خواستگار از فامیلم داشتما ،، خودشون گفتن نه! نمیدونم چطو شده به این یکی نمیتونن بگن🤔یه چی هستش!
پ.ن۲: ل میگه منو دیدن! کجا دیدن؟ چرا من هیچکیو نمیبینم پس؟حتی اونی که رد کردم منو دیده بود! روزی که قرار ناهار داشتیم اولین بار بود دیدمش/:
اتاقو جارو کشیدم و لباسارو انداختم ماشین ، ظرفارو شستم
گردوخاکارو گرفتم و دستی به اتاق کشیدم و جمعوجورش کردم
ل بهم گفتش به لباسام نگاهی بندازم و یکسریارو بندازم بره .. فعلا حس اینکارو ندارم ((:
.. تهران هوا بارونی و سرد
صبحانه نیمرو درست کردم و با چایی نبات ((:
برای ناهارمم عدس پلو میپزم ..
تو این هوا اهنگای اروم و غمگین بیشتر میچسبه
شاید عصری با پاک بریم کافه نوشیدنی بخوریم
یه قدمی هم بزنیم
البته اگه شدت بارون کمتر شه !
الحمدلله هیچوقتم به چتر اعتقادی ندارم ! کلا تو تهران چتر ندارم((:
واسم پول ریخت ،، زنگ زدم گفتم مگه ماهیانه این ماهو نریختی واسه چی باز پول دادی؟
میگه تو و الف که تحریم کردید امسال،،قصد خرید چیزی ندارید! لاقل یه دست لباس تو خونه ای نو بخر ،، ما دلمون یکمی شاد شه!
روز اخری که خونه بودم با الف بحثمون شد .. سر یه موضوعی
این روزام بقدری شلوغ بودم ، حواسم نبود ارتباطمون قطع شده
ل ۶ صب (!!) وقتی تو راه بیمارستان بودم زنگ زد و یاداوری کرد
(((: بهش گفتم میشه الان تو واتساپ بنویسی الف یادم بمونه؟
چمدونم باز افتاده دست الف و ل
بلندبلند میگم بخداااا من کمر ندارمااااا !!! 18 کیلوش نکنید توروخدااااا
الف درحال چپوندن وسیله هاس اصلا گوش نمیده چی میگم !!
ل هم رسما از اتاق میندازتم بیرون !!
فردا عازمم ((:
از تجمع فامیل تو یک نقطه خوشم نمیاد |:
ل میگه باز خداروشکرکن امروز پاشدی اومدی(((:
الف هم گفتش واقعا اگه نمیرفتم دنبالش باز میپیچوند! تو نمیشناسی این دخترو؟؟؟