دوسه روز پیش منو "ل" تو آشپزخونه درحال تمیزکاری بودیم که یکی از عمههام به گوشیم زنگ زد و از اونجایی که تا صفرا تو کابینت فرورفته بودم صداشو گذاشتم رو بلندگو ..
بعد از دوسه جمله و گفتش ایشالله منم واسه تو یه سجدهشکر برم دیگه چیزی نمیخوام! بعد من فکرکردم درخصوص کار میگه که برم سرکار و اوضاعم نرمال شه و فلان که دوباره تکرارش کرد!
منم از تو کابینت دراومد و گفتم عمه سجدهشکر واسه چی؟
گفتش آره دیگه ازدواج کنی! با یه پسر خوب فلان بیسار.
"ل" که قیافه ماتزده منو دید گوشیمو کشید سمت خودشو شروع به احوالپرسی کرد.
|:
+ بعد از قطع تماس با گفتن اینکه سنش بالاستو فلان سعی کرد مسئله رو جمعش کنه.