چآی 🍃 | آذر ۱۴۰۳

در جواب کامنت‌خصوصی بی‌آدرس:

برای اکانت پرمیوم ChatGpt من از لایسنس‌مارکت خرید میکنم و راضی هستم.

+ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۳ - 20 چآی  |

خارجکیا نزدیک سال نو و کریسمسشون بلک‌فرایدی میزنن

اینور به شب یلدا که میرسی همونطوری رو قیمت میکشن.

انار کیلویی ۱۰۰ !؟ 🚶🏻‍♀️

+ حق هم دارن، چرا رحم کنن!؟ دلار ۷۷ 💔

+ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۳ - 18 چآی  |


برچسب‌ها : ارشد
ادامه مطلب
+ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۳ - 18 چآی  |

در کتاب " انسان در دو فصل " به نویسندگی علی صفایی‌حائزی، نوشته؛

هنگامی که کفش‌ پاره‌من و یا ماشین سوخته‌من، مرا به گریه، به‌رنج می‌اندازد، این نشان می‌دهد که من در سطح کفش و ماشینم، من خودم را همین‌قدر می‌دانم ( البته استاد این کتاب رو قبلا نوشتن! با دلار ۷۷ تومنی این مثال خوبی نیست !((: ).

آنچه دیروز مرا می‌رنجاند امروز که خودم را بالاتر می‌دانم و مهم‌تر می‌شناسم، برایم رنج‌آور نیست. پس رنج‌های من شاهدان اندازه وجود من هستند و گواهان صادقی هستند که مرا به خودم نشان می‌دهند و اگر من خودم را در مقایسه با اینها جلوتر و بیشتر می‌دانم، این رنج‌های طبیعی دیگر توجیهی برنمی‌دارند و به‌تدریج کنار می‌روند.

گفتم به‌تدریج، چون آنچه ریشه‌دار است، به‌تدریج کنترل می‌شود و در عمل محدود می‌گردد. آنچه راحت فهم می‌شود، به همان راحتی عمل نخواهد شد.


برچسب‌ها : کتاب
+ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۳ - 10 چآی  |

حوالی ساعت ۱۱ شب دوشنبه۲۶آذر کتاب " به کشتنش می‌ارزد " تموم شد!

کتاب جنایی | هیجان‌انگیزی تقریبا بود! انتظارشو نداشتم یکی از شخصیت‌های اصلی داستان خیلی زود بمیره ! ((((: [اسپویل]

خوشحالم که یکی از اهداف امسالم ( خوندن کتاب‌های مختلف و از همه مهم‌تر تموم کردنشون! ) رو تا به اینجا پیش بُردم.

کتاب جدید:

کتاب " خانه‌ما " اثر لوئیز کندلیش | مترجم شهاب حبیبی 🥰


برچسب‌ها : کتاب
+ سه شنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۳ - 0 چآی  |

نویسنده:فاطمه یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳ ساعت: ۲۲:۴

ازت بدم میاد

وب سایت ایمیل

[خصوصی]

..

چرا فاطمه‌جون!؟

+ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳ - 22 چآی  |

پراکنده ..

+ دیروز، همین‌که رسیدم به شهرمون برف شروع به باریدن‌کرد.

+ خیلی خسته بودم ولی نمیخواستم انقدر راحت ولش کنم! پیاده تا خونه رفتم و بارها خداروشکر کردم.

+ طرف ساعت ۲ بود که شدت برف بیشتر شد و پارتنرم پیام داد که میاد دنبالم؛ رفتیم با ماشین چرخیدیم، عکس و فیلم گرفتیم، تو یه کافه نشستیم و نوشیدنی خوردیم.

+ من همش چشام رو برف بود ولی ذهنم نه! هی حرفای داورم تو ذهنم میچرخید.

+ امروز صبح، برق دوساعتی رفت و نتونستم بشینم پای‌کار؛ همینکه برق اومد بیخیال ناهار دورهمی شدم و بدون اینکه حواسم باشه چی میخورم زُل زده بودم به صفحه لبتاب.

+ بعد از ۳ ساعت تونستم یه قسمتی از کارو پیش ببرم ولی متاسفانه یکی از رفرنس‌هامو پیدا نمیکنم! حتی Google scholar هم در حد همون رفرنس‌دهی میاره و خود صفحه یا pdf رفرنس رو نمیاره!

+ لبتابو با حرص بستم، درحال نوشیدن چآی بودم که کامنت ایکس‌عزیز رو دیدم.

حالا شرایط رو بخوام بگم ..

" سومین لیوان چآی رو میز، آفتاب بعد از برف دیدی چه خوشکله؟ همون ! تابیده رو فرش‌ها و من درحالی‌که سرمو تکیه دادم به مبل صدای ایکس رو گوش میکنم ".

+ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳ - 15 چآی  |

مالاکیتی

شما رو به این پست و صدای زیبای ایکس عزیزم دعوت میکنم🫂💚.

+ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳ - 15 چآی  |

۵.۵۰ صبح پاشدم، طوفان همراه با رعدوبرق ولی لباس پوشیدم تا بیام رشت و داورمو ببینم!

تو راه، ماشینی که سوارش بودم تصادف کرد🥲.

رشت بارون خیلی شدیدی میباره و هوا بسیار سرد.

خدا این دوروز پیش‌رو رو به‌خیر بگذرونه🤲🏻.

+ شنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۳ - 8 چآی  |

کمی پراکنده..

+ بارش برف در اکثر نقاط کشور شروع شده و متاسفانه با کمبود شدید برق و گاز مواجه هستیم!

+ تو باشگاه یکی از دخترا میگفت با پارتنرش قرار کریسمس رو دُبی باشن، گفتش بزرگترین جشن کریسمس در فلان برج قرار برگزار بشه. بعد میگفت نفری ۱۵۰ تومن. نمیدونم این ۱۵۰ تومن هزینه رفت‌وبرگشت و هتل و ورودی اون جشن میشه یا نه! کلا ورودی اون جشن هستش. حقیقتش خجالت کشیدم بپرسم!

+ تو تقویم ۱۴۰۳یی که خریدم اکثر روزها پُرشده از نوشته‌هام، امروز تو توییتر یه توییت بامزه دیدم! پایان هر فصل، تو چند صفحه جمع‌بندی اون فصل رو با عکس‌های بامزه تو دفترش نشون میداد. مثلا چسبوندن پوست چای‌کیسه‌ای که تو صبح بارونی قبل شروع کلاس دانشگاه میخورد رو گذاشته بود و در آخر پلی‌لیست محبوب این فصلش نوشت. ایده بامزه‌ای بود! به احتمال تنها برای زمستون این حرکت رو میزنم! اگه نشد هم میره واسه سال بعد 😍.

+ تو اهداف تابستون ۱۴۰۴ یا حتی بهار ۱۴۰۴ کلاس شنا رو میذارم ایکس جان💚 ولی حتما سعی میکنم یک‌بار هم که شده تو ۱۴۰۳ برم استخر.

+ دیگه اینکه این کتاب به‌کشتنش‌می‌ارزد قشنگه! ولی هول‌هولکی نمیخونمش!

+ امروز ۴ اپیزود از پادکست‌آن رو گوش کردم.

+ اصلا حس و حال بیرون رفتن نبود و خوشحالم که خونه موندم.

+ یکی از دوستام بهم گفت، درکنار بدنسازی باید یک ورزش دیگه هم به‌طور جدی دنبال کنم!

+ چندروز پیش یه اتفاقی واسم افتاد و مقصر اصلیش خودم بودم. یکی از اعضای خونواده گفتش کار تو نیست! خودم میرم درستش میکنم. ۱۲ ساعت بهش فرصت دادم و دیدم درستش نکرد، درحالی‌که مدام خودمو سرزنش میکردم و میگفتم واسه‌چی منتظر بقیه‌ای !؟؟ رفتم و انجامش دادم! و ببین اگه انجام نمیدادم مطمئنم حالم خیلی بدتر میشد، حتی حس میکنم اگه کس دیگه‌ای انجام میداد احساس تحقیر میکردم!

+ شاید این پراکنده‌نویسی بازم آپدیت شد!


برچسب‌ها : پادکست, کتاب
+ جمعه ۲۳ آذر ۱۴۰۳ - 22 چآی  |

چندسال پیش لباس شنا خریدم همراه با عینک و باقی وسایل

اون موقع بخاطر عینکی بودنم سخت بود و هی پشت گوش مینداختم ولی حالا بخاطر ترس از بیماری‌ها!

ایکس از شنا نوشت و دلم خواست این ریسکو کنم.

لباس شنامو خیلی دوسش دارم🥲و تا به‌حال نپوشیدمش.

+ جمعه ۲۳ آذر ۱۴۰۳ - 11 چآی  |

چه قشنگ ..

«اشکالی نداره، باید زندگی رو ادامه بدیم

+ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۳ - 23 چآی  |

داور میدونست من رشت زندگی نمیکنم! و با این حجم شلوغی و ترافیک قطعا تا یکساعتونیم دیگم نمیرسم رشت.

گذاشت ساعت آخر اداری، آخرین روز هفته گفتش حضوری برم پیشش!

کاری که میشد امروز انجام بشه و آخرهفته جمعش کرد!!


برچسب‌ها : ارشد
+ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۳ - 14 چآی  |

یکی از اقوام مدتی هستش که طلاق گرفته بعد عروس سابق همه رو از اینستاگرامش ریموو کرد، غیر منو الف😄.

تا استوری و پست میذاریم، سین میزنه و لایکمون میکنه.

آها اینم باید بگم که منوالف شاید سالی یکبار اون فامیلمونو ببینیم! کلا زیاد مراوده‌ای نداریم.

دختر از وقتی جداشده، حجابشو ورداشته و مرتبا کپشن‌هایی که مینویسه یا استوریایی که میذاره با این مفهوم آزادی، رهاشدگی، از بند اسارت فرار کردن یا از این مدل انگیزشی‌های پاشو، دوباره بایست، بجنگ فلان هستش.

حالا من کاری ندارم! میگم که این فامیلمونم باهاش ارتباط ندارم ولی تا جایی که میدیدم و میدونم زندگی بدی نداشتن! پسر از اون مدل گیرها هم نبود! خیلیم مسافرت و مهمونی میرفتن و خوش میگذروندن!

حالا درسته داخل زندگیشون نبودیم ولی خدایی این مدلیم نبود!

اون‌سری که مادرشوهر سابقشو دیدیم خیلی با احترام از عروس سابقش حرف میزد! یعنی از این طرف نه توهینی شد نه بی‌احترامی.

این مدلی فعالیت‌های مجازی به‌نظرم ..

یعنی میدونی یه‌حسی بهم میگه که دختر خیلی زود از پارتنرش رونمایی میکنه و خواسته این مدلی نشون بده که آره من زندگی جدیدمو ساختم و قرار بهم خوش بگذره!

+ دلیل جدایی‌شون خیلی مسخره بود🤭 یعنی طوری بود که کسی باورش نمیشد! هنوزم که هنوز اکثرا میگن اینا بهم برمیگردن ! ولی دختر طوری دیگه‌ای داره نشون میده😄.

+ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۳ - 14 چآی  |

+ مرز فروپاشی روانی.

+ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۳ - 16 چآی 

دست نذاریم رو نقطه ضعف آدم‌ها ..

+ همش فکرمیکنم اگه چآی دوسال پیش رو پرورشش میدادم، بهتر نبود؟

+ از بیخ و بُن چیدمش و از نو ساختمش ..

+ کاش از نو نمی‌کاشتمش 💔.

× رفت عمرم.

+ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۳ - 23 چآی 

دلم تهرانو میخواد .. ذره ذره وجودم دلتنگشه💔

+ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۳ - 23 چآی 

کارشناسمون به قولش عمل کرد و دیشب بالاخره فایل رو فرستاد ولی متاسفانه اصلا نوتیف ایمیل برام نیومد🤦🏻‍♀😭
صبح ساعت ۹ و خورده‌ای بهم زنگ زد و بماند که ساعت ایمیلشو دیدم کلی حرص خوردم.
یکی از چیزهایی که خواسته بود رو اصلا نمیدونستم چطور باید انجام بدم! از گوگل پرسیدم هیچ! ChatGpt هم اکانت پرمیومم تموم شده بود و رایگانش چیز خاصی نگفت
سرآخر با کلی شرمندگی به فاطمه پیام دادم، یه ویدیو فرستاد و اونقدری خوشکل واسم توضیح داد که دلم میخواست ماچش کنم😘💚‌.


برچسب‌ها : ارشد
+ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۳ - 16 چآی  |

دوستان رمز خرید آووکادو چیه؟

هرچی میخرم مزه کوفت میده!

+ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۳ - 13 چآی  |

چقدر سنم رفته بالا🫠 این بچه‌های کارشناسیو میبینم حس پیری دارم

+ شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳ - 12 چآی  |

یکی نوشت..

گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش

+ 🤌🏻💚


برچسب‌ها : حافظ
+ شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳ - 12 چآی 

محض رضای خدا یکبار نشد من پامو بذارم تو این دانشکده و با حال خوش بزنم بیرون !🚶🏻‍♀️


برچسب‌ها : ارشد
+ شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳ - 8 چآی 

یادم نمیره ‏یه روزایی هم همه‌جا رو دنبال زندگی می‌گشتم و پیدا نمی‌کردم ..

+ جمعه ۱۶ آذر ۱۴۰۳ - 21 چآی 

دیشب مدام خدارو صدا زدم و عاجزانه ازش کمک خواستم ..

امروز، روز بهتری بود 🌟🍃

+ فکرمیکردم زنده عبورنمیکنم ولی روز جدید اومد ..

+ جمعه ۱۶ آذر ۱۴۰۳ - 21 چآی  |


برچسب‌ها : رمزش‌مث‌همیشه
ادامه مطلب
+ جمعه ۱۶ آذر ۱۴۰۳ - 21 چآی  |

اتفاقی که افتاد، اولین‌بار نبود ولی لعنتی هرسری باید مثل بار اول تحقیر و خُردشدگی همراهش بیاره!؟

چرا قفل شدم .. چرا هی نمیشه!؟

+ چاوشی قشنگه میخوند؛ همیشه میلنگه یه‌جای زندگیم ..

+ جمعه ۱۶ آذر ۱۴۰۳ - 0 چآی 

پلک چشم‌راستم از دیشب مدام میپره و حالت نبض‌دار هستش.

گوشیو کنار گذاشتم و زُل زدم به صفحات کتاب، هنوز بود.

چشام بستم و سعی کردم فکرامو آزاد کنم رو این حالتم بود.

بیش از هروقت دیگه‌ای حالم بده .. کاش آروم شم.

+ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۳ - 23 چآی 

حس تحقیر تا مغز استخونم رسید ..

دل‌شکسته فکرمیکنم به وقایعی که گذشت..

+ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۳ - 23 چآی  |


برچسب‌ها : رمزش‌مث‌همیشه
ادامه مطلب
+ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۳ - 10 چآی  |

دوستم تو یه گروه از دانشگاه‌های تهران ( دقیق یادم نیست، تهران-بهشتی یا ایران ولی یادمه دولتی بود ) عضو شد و قرار بر ترجمه کتاب داشتن.

یه کتاب تخصصی در حوزه پرستاری، بعد اون چندباری که بحثش شد هی گفت خیلی سخت و سنگین بود ولی بالاخره تونستم تمومش کنم!

دیشب بهم پیام داد، گفتش از این کتاب ۲۰۰ صفحه مونده آیا تقبل میکنم که ترجمه‌ش کنم!؟

خب من دوست‌داشتم، از طرفی رزومه خوبی میشه چون چاپ بشه مُهر دانشگاه میخوره و اصالت کار رو میبره بالا؛ لابلای صحبتامون متوجه شدم که اسم من به‌عنوان مترجم نوشته نمیشه! بلکه در ازاش پول میدن!!! صدالبته جوابم خیر و همون دیشبم گفتم!

+ واقعا چی پیش خودش فکر کرد!؟

+ بنده اطلاع دارم که هرچقدر تعداد مترجمین کمتر باشه، بهترم هستش! ولی اصلا نمیصرفه واسه من!

+ اونایی که ترجمه کردن، بعد از چاپ کتاب علاوه بر رزومه مبلغیم بهشون میدن.


برچسب‌ها : ارشد
+ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۳ - 9 چآی  |

[مطالب قدیمی‌تر]