میگیرتم تو بغلش میگه آخ خدااااا بالاخره دیدمت! میدونی چقد منتظر بودم بیای تهران؟
نشستم روبروش و گفتم واقعیتش منتظرم هوا یکمی خنکتر شه! الان تهران جهنمه فقط شبا میشه رفت بیرون و خب حال نمیده.
یه نگاهی میندازه و سرشو به تایید تکون میده ، بعد میگه لاغر نشدی! هی جوش میزنی باید لاغرشی..
وسط حرفش میپرم و بیحوصله یه شونه میندازم بالا و میگم الان تو موقعیت رژیم نیستم! ورزش میرم ولی نمیتونم پرخوریعصبیم باز عود کرده.
با ناراحتی چشم میدوزه بهم و تا اومدن سفارشامون انگار میلی به صحبت نداره، بعد خوردن پاستاش انگار تازه آتیشش میزنن، هی حرف میزنه از این در و اون در
از این موضوع میپرید به اون موضوع و سعی داشت کل اتفاقات این چندوقته رو تندتند بگه ، با اینکه باهم درارتباط بودیم و صحبت میکردیم باورم نمیشد بازم انقدر حرف داشته باشه!
یهو نطقش کور میشه و به روبروش خیره میشه ، بعد خیلی ریز میگه ای جوووووووون پسرای گیلانی خیلی خوبن خیلییییییی
با سر روبروش اشاره میکنه و ریز میگه باور کن بوی چرم کیفپول اصلشو از همینجا میتونم حس کنم
با این حرفش دیگه منتظر نمیمونم و برمیگردم ..
خواستگار محترم دوسال پیشم رو میبینم، خیلی زود متوجهم میشه
نگامو میگیرم و صاف میشینم، با خودم میگم من از دوسال پیش اونقدری تغییر کردم منو نشناسه! نصف فکوفامیلمون الان منو میبینن نمیشناسنم
یهو با صدای ریز میگه وای خاک به سرم پاشد پاشد داره میاد سمتمون!! چه طنابی وِل کردی که داره میاد!!!؟؟؟
..
+ یه سلام احوالپرسی ساده بود.
+ میام خونه واسه (ل) تعریف میکنم ، با ناراحتی روبرمیگردونه و میگه به همه میگی نه، خسته شدم!!
+ گیلان خیلی کوچیکه.