چآی 🍃 | آبان ۱۴۰۱

یعنی تهش شد دویدن و حجم زیاد تکالیف و امتحانات مسخره پیش رو !

مگه تو ارشد هم امتحان میدن!؟

مسخره ها . این چه وضعشه .

+حالا چرا انقدر کنفرانس و ارائه و تکالیف و مقاله خونی داریم!؟

+الله الله !!!!

+سرکارتو میرفتی پولتو درمیاوردی دیگه دختر ! ارشدت چی بود !؟ مریضی چیزی هستی!؟؟؟؟


برچسب‌ها : ارشد
+ یکشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۱ - 22 چآی  |

Episode 21 with DJ Fere

مربوط به پادکست weekend

و

Ranj 5 | DJ Vafa & DJ Soushi

گوش بدین .. قشنگن !


برچسب‌ها : آهنگ
+ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱ - 22 چآی  |

مربوط باش به ما ..


ادامه مطلب
+ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱ - 22 چآی  |

میدونی ، بعد دیدن کلیپ امشب بحث فرق میکنه؛ دیگه نمینویسم به نام او ..

یه حفره بزرگ وسط قلبم کاشته شده ؛ از شدت غم و غصه نفسم بالا نمیاد

من بعد او صداش نمیزنم ..

من بعد مینویسم و صداش میزنم ..

به نام خدای رنگین کمان ..

+ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱ - 23 چآی  |

شاید باورت نشه ، تلگرامم پرشده از پیام کسایی که دلم نمیخواد جوابشونو بدم .

+نشد .. حیف !

+کی فکرشو میکرد مکالمه امشب انقدر بهمم بریزه !

+دوست دارم گم و گور شم !

+خریت محض کردم؟! بهش گفتم مردادماه داشتم دیوونه میشدم !

+من از کجا میدونستم اینطور میشه!؟

+از کجا میدونستم نتیجه میشه این !؟

+خدایا !!!!

+ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱ - 21 چآی 

تو کتاب فروشی کتاب اسم بودم ، یادم افتاد به اون استوری که گذاشتم.

میدونی یوقتایی یهو کلی نشونه واست ردیف میشه و پیش خودت میگی ، خدایا مرسی ! دمت گرم این نشونه ها داره میگه آره ! همون شد که تو میخوای

ولی نبود !

نشد !

نتونستم !

بلد نبودم !

+ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱ - 21 چآی 

مردم همه دم از معرفت می زنند چون حرف زدن خرجی ندارد، ولی عمل کردنش را به قول بانو میکوبند به تاق نسیان!

چون که حرف زدن یک چیزاست و عمل کردن یک چیز دیگر ..

+چقدر این کتاب دوستداشتنی بود!


برچسب‌ها : مرجان شیرمحمدی
+ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱ - 21 چآی  |

با وسواس نشستم تم پاورپوینت دانلود کردم ..


برچسب‌ها : ارشد
+ چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱ - 23 چآی  |

موج دریازده را تنگه ی ساحل قفس است ..

+ چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱ - 23 چآی 

بچه هامون یکی یکی عنوان هاشون رو تایید گرفتن و میرن برای دفاع از عنوان!

استاد راهنما هم انتخاب کردن !

اواسط مهر ترم یک شروع شد ! ((((: بابا اینا دیگه خیلی فعالن !


برچسب‌ها : ارشد
+ چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱ - 10 چآی  |

جمعه ساعت ۸ صبح پاشدم .. قرارم برای صبحانه بود.

قرار بود لب‌تاب ببرم که لحظه آخر شونه انداختم بالا و گفتم مگه موبایل چشه!؟ کاش می‌بردم !

دوساعت و نیم تو کافه نشستیم و مراحل سرچ رو مو به مو واسم بازش کرد ؛ من قبلا هم تو کار سرچ و مش و مجله ها و مقاله ها بودم و میدونستم روندشو

خیرسرم چندتا وبینار و کارگاهم گذرونده بودم ، ولی خب این یه چیز دیگه بود !

خیلی تو کارش حرفه ای هستش ،،،

کلی سرم غر زد مگه نگفتمت لب‌تاب بیار !

بعدم یک ‌دور غر زد با اجازه کی ارشد رو خارج از تهران زدم!

گفتم به تو هیچ ربطی نداره |:

+ولله بچه پررو .

+این آدم کارشناسی خارج از تهران بود و یعنی اولین باری بود حضوری همو میدیدیم ، برای ارشد تهرانو انتخاب کرد ، ولی حقیقتا اگه ارشد پیشش بودم خیلی پیشرفت تو کارمون بود !

+حس میکنم عینهو سکو پرتاب میمونه .

+ یکشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۱ - 21 چآی  |

تو دورهمی شنبه‌شب اونم بود .. انتظار دیدنشو نداشتم ، دورادور میشناختمش ، همشهریمه و رزیدنت‌ سال دو چشم هستش.

جمع انقدری خوب بود و خوش گذشت که گذر ساعتو حس نکردیم.

تا به خودمون اومدیم ساعت از ۱۲ شب گذشته بود ..

زودتر زدم بیرون تا به تماس مها جواب بدم، برگشتم دیدمش که رو نیمکت بیرونی نشسته و زل زده بهم، نگاهمو که به خودش دید ، لبخند زد ..

امروز غروب تلگرام پیام داد ( شمارمو نمیدونم از کجا پیدا کرد ) سلام و احوال‌پرسی و چه خبر و این‌صحبتا

یکمی حرفاشو کش داد و درنهایت گفتش این همه تو اینستا داشتمت چرا هیچوقت نشد بهت بگم بیا بریم بیرون؟ چرا حالا که برگشتی باید تو اون دورهمی ببینمت؟

ازم خواستش که اجازه بدم بیشتر همو بشناسیم و خودش میاد شمال از من خواست که تهران بیام و ببینمش ..

صراحتا گفتم نه ! گفتم من دیگه تو تله لانگ دیستنس نمیرم !

گفتش هیچ لانگی قرار نیس باشه و سعی میکنه کشیکاشو یطور بچینه ماهی حداقل یکبار همو ببینیم !

گفتم نه و مکالمه رو تمومش کردم ..

..

+گویا من قابلیت فوق‌العاده‌ای تو جذب رابطه لانگ دیستنس دارم!

+نمیدونم بیخیال میشه یا نه ولی درکل که لعنت به این شرایط (((:

+ یکشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۱ - 21 چآی  |

یه سر رفتم بیمارستان محل طرحم به بچه‌ها سر بزنم

نوشین از بس تو بغلش فشارم داد تهوع گرفتم.

+ شنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۱ - 14 چآی  |

شب یه عکس از خودش درحالی که از سانروف ماشینش آویزون بود، فرستاد .. رنگش نقره‌ای متالیک

از قبلی که رنگ بادمجونی داشت ، شیکتر بود

نوشتم خوش‌سلیقه شدی ! مبارکه.

میگه که انقدری دلم واسه تو و اون اخلاق گُهت تنگ شده که جور کردم تعطیلات بین ترم بیام شمال با این خوشکل مامان!

+حقیقتا دلم واسش تنگ شده .. دلم واسه شب‌نشینی باهاش و چرتوپرتایی که تمومی نداره خیلی تنگ شده💚


برچسب‌ها : شیم
+ شنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۱ - 13 چآی  |

بارون تهرون رو دیدین؟

آفرین! بخاطر ورود چای هستش ((((:

×خودشیفته لعنتی.

+ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۱ - 15 چآی  |

چندروز پیش از شهردانشگاه تاکسی گرفتم تا خونه ..

بارون از نم‌نم یهو خیلی شدید شد هرچقدر نزدیکتر میشدیم شدیدتر

"ل دوبار زنگ زد ! گفتم خودم میام ، چتر نذاشته بودم تو کیفم

پیاده که شدم یهو نمیدونم چم شد پیاده راه افتادم سمت خونه!

تو اون بارون

هیچ پیاده‌رویی نبود ، همش ماشین میرفت و میومد

ولی سرم انگار داغ کرده بود ، تو سرم هی فکرای مختلف ردیف شده بود.

رسیدم خونه ازم آب میچکید !

نتیجه؟ دیشب یهو تب‌ولرز کردم و بدن‌درد شدید گرفتم.

+ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۱ - 11 چآی  |

چندسال پیش از یه مغازه که کلا جنسای چرم خیلی خوبی میاورد یه بوت بلند خریدم تا زانو فکرکنم ۱۲۰ تومن اینطورا !

دوسال پیش یه برفی اومد و بیرون که بودم دیدم عع کفی بوت دراومده ، نمیدونم با چه دل‌خجسته‌ای اومدم خونه بوت رو انداختم رفت !

ببینم انداختم رفت !!!

+امروز غروب از جلو مغازش رد میشدم بوتای بلندش رو دید میزدم ( قیمتا از ۱۱۰۰ شروع میشد )

+آفرین دختر‌! آفرین !!!

+ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱ - 23 چآی  |

امروز هوا سرد بود ، بارون می بارید .. بعد شوک صبح

طرفای ظهر، واسه خودم چای دم کردم

گوشی رو به تلویزیون وصل کردم و گذاشتم بخونه و من از پنجره سرتاسری پذیرایی به قطره های بارون خیره شم.

کاش یک ماه آروم میگذشت! یک ماه ! میخوام اندازه 30روز روزمرگی رو بچشم ، بدون خبر ازار دهنده بدون اتفاق ناگوار .

+ یکشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۱ - 17 چآی 

امروز صبح با صدای زنگ گوشیم پاشدم ، صداش از شدت استرس میلرزید و مرتب بینیشو بالا میکشید و هق هق میکرد .. از گندی که بالا اومده میگفت و شاید واسه چندلحظه حس کردم هیچ ضربان قلبی ندارم!

زنگ زدم مها پرسیدم شیفتای اخرهفته ش چطوره؟

با خوشالی گفتش میخوای بیای تهران؟؟؟

نفسمو پرعمیق و حرصی زدم بیرون و گفتم آره باید بیام!

+ یکشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۱ - 17 چآی 

من با تو سرچشمه ای از زندگی را بازيافته ام كه گمش كرده بودم؛ شايد آدم برای اينكه خودش باشد به بودن كسی نياز دارد، معمولا همين طور است،من به تو نياز دارم تا بيشتر خودم باشم ..

اين چيزی ست كه می خواستم امشب با ناشی گری‌ام در عشق به تو بگويم ..🍃


برچسب‌ها : آلبرکامو
+ شنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۱ - 21 چآی  |

فکرمیکردم بیمه‌تکمیلی حداقل نصف بیشتر هزینه عملم رو برمیگردونه!

ولی پیام امروز فرستادن و طبق هزینه ای که اعلام کردم از نصف هم کمتر قراره پرداخت کنن(: !!!

+روش حساب وا کرده بودم !

+بله..

+ جمعه ۱۳ آبان ۱۴۰۱ - 0 چآی 

یه وبینار دو ساعته امروز داشتم .. بلند که شدم یهو نفسم رفت از شدت درد

دولا شدم و هی نفسای عمیق ..

+ جمعه ۱۳ آبان ۱۴۰۱ - 0 چآی 

دی‌ماه پارسال موهام که تا زیر سرشونم بود رو بوتاکس کردم ..

یه ارایشگاه تو ونک .. معروف بود ! ولی هنوزم میگم پول زیاد ازم گرفت ! یا بلد نبودن ! نمیدونم !!! بهرحال راضی نزدم بیرون

کسی متوجه بوتاکس نشد ، چون موهام موج دار بود و بعد بوتاکس صاف و صوف تر شده بود.

بوتاکسه تا عید موند! بعد عید از خواب پا میشدم موهام شاخ میشد!

از حموم میومدم موهام سریع وِز می‌شد ..

همش سشوار یا اتومو .. حالا کلیم میرسیدما روغن قبل حموم بعد حموم ، ماسک مو ولی خب کلا به موهام نساخت !

مردادماه رفتم یه ارایشگاه اطراف خونه ۱۰۰ تومن دادم موهامو تا گوشم کوتا کردم.

عکس فرستادم واسه دوستاموخونوادم تو محل کارم که همکارا دیدن همگی گفتن بامزه شدی ولی کرم درونم نخوابید!

بعد شیفت صبحی که یک‌ساعت زودتر زدم بیرون ،رفتم یه سالن تو مرزداران ، دختره گفتش موهات کوتاستا میخوای بمونی لاقل تا سرشونت برسه ؟ گفتم نه!

دکلره و لایت کردم ، همونجا رنگ کاپوچینو تیره رو انتخاب کردم و از شر مشکی خلاص شدم .. دوسشداشتم ، اعتماد به نفسمو برده بود بالا و از این تنوعی که به خودم دادم لذت می‌بردم.

چن نفری تعریف کردن ، یکی از دوستام گفت سنتو برده بالا ! یکی از همکارا بهم گفتن ناراحت نشیا ولی اصلا بهت نمیاد ! یه رنگ بهتر انتخاب میکردی !

حرفا واسم اهمیتی نداشت ..

این‌سری که جراحی کردم هرسری چهره ناخوشمو تو آینه میدیدم یه دستی تو موهام میکشیدم و پیش خودم میگفتم خوب شد رنگ کردیا نگا هنو رنگ و رو داری !

دیروز جلو آینه وایساده بودم و به ریشه موهای دراومدم نگاه میکردم ، برگشتم سمتش گفتم حیف شد ریشه دراومده ! قبل عید حتما برم هم ریشه‌گیری هم رنگ‌ساژ

یه نگاهی انداختو گفت بذا موهای مشکیت دربیاد

گفتم الان خودمو بیشتر دوست‌دارم

گفتش ولی با موهای مشکی خیلی قشنگ‌تر بودی چیه آخه رنگ کردی

تو آینه خودمو نگاه کردم این‌بار با صدای بلندتری گفتم ولی من خودمو دوست‌دارم و همین مهمه ..

+نفس بکش و تکرار کن که تو تازه برگشتی ! بعد ۵ سال تازه برگشتی و تا دستت بیاد طول میکشه ..

+ پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۱ - 23 چآی  |

بُرد من وقتیه که به تو می‌بازم ..

+ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۱ - 23 چآی  |

عمه از اون دست آدما بود که چشم همه دنبالش بود ..

از اون دست خانمای تپلی شیک‌پوش پولدار .. مدیر و سهام‌دار یکی از مدارس غیرانتفاعی

نقل محافل غیبت بود و البته نمیخوام بگم فرشته‌ست .. نچ! اخلاق بد کم نداره ((: مثلا میتونه به عالم و آدم حرف بزنه ولی کسی نمیتونه بهش بگه بالا چشت ابروعه..

یادمه ۵،۶ سالم بود ، دهه اول محرم تو حیاط مسجد پیش بچه ها بازی میکردم دوتاخانم اومدن پیشم، یکیشون گفت برادرزاده فلانیه‌هاااا.

اون یکیم لپمو کشید گفت وای خوشبحال عمت ! زندگی میکنه‌هااا ..

چندسال پیش یه بیماری سخت گرفت .. خواست خدا که درمان شد

(قبل اینکه بیماریش پیشرفت کنه ، خیلی زود متوجه شدن)

البته که پروسه درمانش طول کشید ، همش تهران رفت و آمد داشت و هنوزم داره ..

سری‌پیش که دیدمش ، تپلی‌تر شده بود؛گفت که بیشترش از عوارض داروهاست و خیلی رعایت میکنه.

چندروز پیش که خونمون اومد،جمع و جور شده بود ..

کنار چای ،شیرینی و شکلات آوردم . مویز و کشمش هم گذاشتم ..

دستش رفت سمت مویز ، تعارف زدم گفتم شیرینی بخور عمه جان ..

یه لبخند کمرنگی زد و گفتش تو حسرت یدونه شیرینیم ولی این‌سری رفتم کلی دکتر دعوام کرد؛گفتش قندم رفته بالا و اینطوری ادامه پیداکنه انسولین باید تزریق کنم.

..

عمه که رفتش ، به "ل گفتم آدم دنیا دنیا پول داشته باشه و تو حسرت یدونه شیرینی باشه ،، کی از حال درونمون خبر داره !؟

ظاهرمون ملت رو کشته و باطن خودمون رو ..

..

+ از "ل پرسیدم چه خبر از عمه ، گفتش "ح (پسر دومی) یه مشکل گوارشی پیدا کرده و بردنش تهران .. ایشالله که خدا شفاش بده.

+ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۱ - 13 چآی  |

کتابخونه این دانشکده رو بیشتر دوست‌دارم ، کلی کتاب گرفتم دستمو نشستم سر میز غرق شدم ..

+اگه تنبلی نکنم غیر دوروزی که باید بیام ، روزای دیگم میتونم بیام و کارامو انجام بدم ..

+فضای خونه اصلا مناسب درس خوندن نیست! همش یه کار واسم پیش میاد و حواسم پرت میشه.فکرکن کل هفته رو وقت نشد ! دیروز نشستم تکلیفای امروز رو انجام دادم|: تا ۲ نصفه شب بیدار بودم! آخه این چه کاریه میکنی دخترررررررر 🤦🏻‍♀️

+ دوشنبه ۹ آبان ۱۴۰۱ - 13 چآی  |

+ حقم نبود بهرحال ..

+ جمعه ۶ آبان ۱۴۰۱ - 20 چآی  |

صداش سخت بلند میشه و غُر میزنه از شدت انفولانزایی که گرفتارش کرده،سرفه میکنه و میگه مراقب باش یوقت بلایی سرت نیاد.

میگم پاک زنگ زد !بعد نمیدونم چندسال .. حتی نمیخوام بشمارمش.

سکوت میکنه و یه نفس عمیق میکشه تهش میگه نپرسیدی چرا زنگ زدی؟میگم صداشو که شنیدم همه وجودم پرشد از ناخالصی فقط تونستم قطعش کنم،، پیام داده میگه خوابتو دیدم ..

شدت سرفه‌هاش بیشتر میشه و میگه اگه اخر ماه بود یه چندروز مرخصی میگرفتم میومدم پیشت ولی جرئت ندارم بگم تو پاشو بیا تهران ! چون خری ، چون پامیشی میری میبینیش!

میگم تابستون اون سالو یادت نیس؟ ۱۸ساعت رانندگی اومدورفت فقط واسه دوساعت که ببینتم ، اگه بخواد بازم میاد اون سمج‌تر از این حرفاس ..

+ جمعه ۶ آبان ۱۴۰۱ - 20 چآی  |

سرم تو لب‌تاب که صدای گوشیم بلند شد از پشت میز پاشدم رفتم سمتش

912 شماره ای که رُند بود ، بله که گفتم .. صداش پیچید

قلبم پُکید .

انتظار نداشتم بعد این همه وقت زنگ بزنه .. دستام یخ کرد و گوشیو قطع کردم ..

+ جمعه ۶ آبان ۱۴۰۱ - 17 چآی  |

+لب‌تابم خراب شده .. دور و بر ۴ تومن هزینه برمیداره !

*ل گفتش نصفشو میده ،،

+پولی که این یک‌سال جمع کرده بودم نصف بیشترش برای جراحی و داروهام رفت و پول کمی تو حسابم مونده ، فعلا هم که نمیتونم برم سرکار.

+از سایت امداد ۳ تا کودک به سرپرستی گرفته بودم و هرماه یه مبلغی میریختم واسشون ..دیشب تو فکرش بودم این ماه بیام بیرون و همون مبلغ کم هم نریزم چون هیچی تقریبا ندارم که یهو پیام واریز اومد!حقوق ریختن واسم ! یه چندروزی مرخصی داشتم، اونو لحاظ کردن و پولشو دادن ..

باورم نمیشد ،، همون لحظه مبلغو پرداخت کردم ..

+ولی بی‌پولی داره اذیتم میکنه .

+به میم‌الف دیشب گفتم چطوری بعد بیست‌سالگی همچنان پیش خونواده زندگی میکنی ؟ که ویس میفرسته .. صدای خندش بلند میشه و میگه دوووم بیار تازه یه ماه شده !

+درجواب پیام مها براش ویدیومسیج فرستادم میگه چقد تغییر کردی!ویدیو رو پلی میکنم و میگم موهام پریشونه ! میگه نه ! تغییر کردی ! جذاب شدی ! میگم ازت دور شدم چرتوپرت میگیا میگه بیا تهران چندروز پیش تو یوسف‌اباد رفتم کافه محبوبت و انقدری بغضی شدم که مردشور تو و اون تصمیمای یهوییت بره ..

+ یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱ - 18 چآی  |

[مطالب قدیمی‌تر]