یادتونه با عمه سر یکی از اقوام بحث داشتیم؟ داستان بلندبالایی داره ولی خلاصهکار میشه اینکه اون خانم همسرش فوت شده و کارت بازنشستگی همسرش دست پسرشه (بالای 15تومن) از دست هیچکدوم از اقوام هم کاری برنمیاد چون بارها برای این خانم پاپیش گذاشتن، راهحلی دادن ولی خب اونقدری وابسته پسرشه که این خفت رو قبول کرده؛ پسرش و خونوادش تو یکی از نقاط بالاشهر خونه دارن، صاحب دوتا ماشینن و ماهانه یک الی یک و نیم به این خانم پول میده ( شایدم کمتر ! )
چندروز پیش از پیادهروی میومدم که زنعمو رو دیدم، گفتش فلانروز که جشن بود این خانم تو مسجد از اینو اون خواهش میکرد از غذای نذری بهش بدن! زنعمو با آب و تاب حرف میزد و من از غم له میشدم. اومدم خونه برای کسی تعریف نکردم، موضوع امروز و دیروز نیستش و ما بارها بخاطر دخالت بیجامون!! توهین شنیدیم.
اون روزی تولد الف بود، بعد باشگاه رفتم شیرینیسرا تا کیک بخرم و شیرینی تر رو که دیدم یادش افتادم. کیک رو نتونستم بخورم یعنی از گلوم پایین نرفت تو دلم به عالم و آدم فحش دادم.
صبحشنبه رفتم رشت، دانشگاه کار داشتم و تا طرفای ظهر درگیر بودم دیگه تا برسم شهرمون ساعت شده بود 3 اینطورا .. نزدیکای خونه از کنار یه شیرینیسرای دیگه رد شدم و اون خانم باز اومد تو ذهنم .. برگشتم، شیرینی خریدم، جلوتر بستنی خریدم و رفتم خونش.
زنگ آیفون انگار نمیخورد، گوشیشو با کلی تاخیر جواب داد و گفتش آسانسور خرابه! کلید رو از پنجره انداخت پایین و چهارطبقه رو بالا رفتم.
رسیدم، خونش آشفته بود و مطمئن بودم من آشفتهترم!
کلی خوشحال شد ، گفتش خیلی وقته هوس شیرینی و بستنی کرده .. نیمساعت بیشتر نتونستم بشینم دلم میخواست فرار کنم
زدم بیرون گریه بود
حال بد بود
و فحش و لعنت.
+زنگ زد خونه و تشکر کرد؛ "ل" ماتش برد ! انتظار نداشت که همچین کاری کنم و انتظارم نداشت بهشون نگم..