وقتی ارشد میخوندم، یه هالهای دور مغزم گرفته بود؛
افکارم، تمایلاتم، لذتهام، تفریحاتم، احساساتم..
همه و همه محدود شده بودن.
چقدر آسیب دیدم و چقدر تجربههای ناخوشایند از سر گذروندم.
نمیخوام دید منفی داشته باشم، گارد داشته باشم و مدام زار بزنم و بگم چرا ..
فقط دلم میخواد سریعتر جمعوجور شم، ترمیم کنم این دختر آسیبدیده رو ..
درحالیکه تا همین چندماه پیش برنامه زندگیمو طور دیگهای چیدهبودم، زندگی یهطوری پیچ خورد که الان تو برنامه دوسال پیشم زندگی میکنم.
چندماه پیش درحالیکه به پهنای صورت اشک میریختم و بهش گلایه میکردم، نرسیدم به چیزی که میخواستم
حالا حکمتشو میفهمم!
ممنونم ازش!
ﭘﺮ ﻧﻘﺶتر از ﻓﺮش دﻟﻢ ﺑﺎﻓﺘﻪای ﻧﻴﺴﺖ
ﺑﺲ ﻛﻪ ﮔﺮه زد ﺑﻪ ﮔﺮه ﺣﻮﺻﻠﻪﻫﺎ را ..
سلام💚🫂.