موزیک جدیدی که تو کانال گذاشتم میگه ..
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change
The wind of change blows straight into the face of time
Like a storm wind that will ring the freedom bell for peace of mind
Let your balalaika sing what my guitar wants to say
+🥲🥺💚.
+چه حس دلتنگی موسیقی و صداش میاره .
+تاریخ انتشار آهنگ ۱۹۹۰ ! بدنیا نیومده بودم(((:
پادکست رادیو راه | اپیزود بیستوهشتم ، پیرمرد و دریا
البته تو خود پادکست میشه اپیزود 120 ! ولی خودشون اعلام کردن اپیزود 28.
تو جزئیات این پادکست نوشتن:
رادیوراه کُنج آرامی از دنیاست برای خواندن، فکرکردن و جستجوی راهی برای بهتر زیستن ..
این پادکست به گویندگی مجتبیشکوری هستش ، انگار میدونه کِی آدم نیاز به شنیدن داره! لحن روان و آرام ایشون جادوت میکنه ، تکتک اپیزودها نیاز هستش که خوب گوش کنی ، برای توسعهفردی هم این پادکست پیشنهاد میشه
فقط ایراد اپیزودهاش طولانی بودنشه! برای کسایی که به تازگی شروع کردن خستهکنندست.
اپیزود پیرمرد و دریا درباره حس آزادی بعد از شکست بزرگه، حس " دیگه چیزی برای از دستدادن ندارم ! "
همون حسی که باعث میشه بیخیال و فارغ بشیم از هرآنچه واسمون مهم بود.
اونجایی که میگی بهجهنم که نشد ، از این راهی که همیشه میترسیدم، همیشه میگفتم نمیشه ، همیشه بخاطر ترس از دستدادن سمتش نمیرفتم میرم.
بیپرواتر از هرموقع تو زندگی ..
دوستداشتم این اپیزود رو و پیشنهاد میکنم که گوش بدین💚
خوشا آنکس که لحظهای باز میایستد ، به عقب نگاه میکند و میگوید: عجب ابلهی بودم! در اینلحظه آینده زاده میشود ..🍃
چرا نمیشه از حراجیا چیزی خرید ؟
جنسا چقد بدرد نخور بود امسال، اونام که باز خوبه قیمتش به حراجی نمیخوره(((:
این چندوقته خیلی سرم شلوغ بود ، حتی هی سفرمو عقب مینداختم
بعد یهو دیدم مرداد تموم شد! خیلی مرداد زود تموم شد ):
دوباره شروع کردم به مقاله خوندن ، چون فیلدمو بردم سمت یک بیماری خاص نمیدونم بقیم دوسش دارن یا نه!
ولی خب در اسرع وقت یکی از مقالات جذابو براتون میگم.
سلام ..
تو مردادماه ۵ تا پیشنهاد داشتم ، که دوتاش جدی بود ( یعنی با هدف آشنایی خانوادهها و خودشون اومدن جلو )
به همه نه گفتم، جز یکیشون!
به اینم جوابم نه هستش ولی واقعیتش موقعیتش جور نشده بگم نه! برام کادو تولد خریده و منتظر حضورا همو ببینیم که کادو رو بده و من میخوام حضورا نه بگم! و البته کادو رو نمیگیرم (((:
درارتباط با پیشنهاد آخری فقط با مها صحبت کردم.
چرا جوابم نه هستش چونکه دوسش ندارم!
دوستداشتن ، ذوق کردن و حس خوب داشتن از شخص مقابل از الویتهای اصلیم هستش و خب تو این آدم من حس نکردم.
+ کادوش ۱۳ پرومکس هستش🥲.
+ایران نیستش و چندروز دیگه میاد تهران و قرار همو ببینیم.
+کلا باید از طرف مقابل حس خوبی بگیری دیگه ! یه تو دلت خالی شه ، یا ذوقی چیزی وقتی نیستش خب کنسله!
آنها که میروند وطنفروش نیستند.
آنهايی که میمانند عقب مانده نیستند
آنهايی که میروند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین میشوند. یک هفته مانده میگریند و یک روز مانده به این فکر میکنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.
و آنهايی که میمانند، میمانند تا شاید وطن را جایی برای ماندن کنند ..🍃
"نشریه دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف"
پادکست صدای مهاجر | اپیزود شانزدهم ، صدای فروزان از آمریکا
این پادکست به تهیهکنندگی امیر سودبخش و ایمان نژاداحد هستش؛ در هر اپیزود ، یک نفر از کسانی که مهاجرت کردند از تجربیات خوب و بد خودشون میگن ، از مشکلاتی که حتی به ذهنشون خطور نمیکرد ، اینکه آیا همه شرایط مهاجرت رو دارن و خیلی مسائل دیگه صحبت میشه.
تو اپیزود شونزدهم خانم فروزان که پرستار هستن صحبت میکنن، ایشون کارشناسی ایران بودن و از شانس سال اخر کارشناسی اسمشون تو لاتاری درمیاد! برای طرح منطقه محروم میرن تا از تعداد روزای طرحشون کم بشه و خیلی مسائل دیگهای که ایشون بیان میکنن ( اسپویل نمیکنم ) ..
دوستداشتین حتما سری به اپیزودای این پادکست بزنید، از کشورای مختلفی مثل هلند-کانادا-روسیه-آلمان-استرالیا-ترکیه و .. هم گفتن.
سال ۹۸-۱۳۹۷ کتاب تکههایی از یک کل منسجم اثر پونهمقیمی از نمایشگاه کتاب گرفته بودم ، حالا بعد از چندسال سراغش رفتم تا بخونمش ..
حس میکنم شاید برای این روزهام کمک خوبی باشه.
همخونه یکی از دوستام ازدواج کرده و تا مهر میره ، خونش یه جای خوبیه و خب اجاره ۶ تومن درماه هستش..
دوستِ دوستپسر همین دوستم ( از دوستان خودمم هستش ولی زیاد صمیمی نیستیم ) زنگ زد از این در و اون در حرف میزد قشنگ کلافه شدهبودم((: هی دلم میخواست بگم خب؟ حرفتو بزن؛ که این خبرو داد! من نمیدونستم! ینی دوستم سهچهار بار تو همین مرداد زنگ زد و لابلای صحبتا گفت پس کِی میای تهران؟
خلاصه اینکه این دوستمون گفت این ترم میشی ترم ۳؟ گفتم آره تئوریها تموم ، ترم ۴ پایاننامه با چندواحد کارورزی میمونه، گفتش نمیخوای برگردی؟
گفتم نه! واسه چی برگردم؟
گفتش چرا رفتی؟
همون دلایلی که واسه همه آوردم رو بهش گفتم، مجدد تکرار کرد چرا رفتی؟
که دیگه جوابی نمیموند به این بشر بدم((:
گفتش من خودم میتونم اوکی کنم حداقل تا دیماه دوستت همخونه نیاره ولی حیفه، فرصت خوبیه به تهران به چشم یک آدم ببین ! دوباره بهش فرصت بده ، برگرد
جای تو گیلان نیست!!
+ از اینکه ملت خودشونو دانای عالم میدونن و منو که میبینن دلشون میخواد یکسری چرندیات ردیف کنن متنفرم.
+ هیچکس جای من نبود ، هیچکس هیچوقت نمیتونه بفهمه بعد اون همه سختی و مشکلات که تحمل کردم چیشد یهو بُریدم و رفتم.
(ک) از همکلاسیای دوره کارشناسی بود ، سال آخر بهم پریدیم و رابطمون قطع شد ((:
البته مقصر اون بود! کِرم ریخت، بعد کوچولوام بود خلاصه اینکه ..
صبحی پاشدم دیگه یه شماره ناشناس پیام داده، خودش بود!
گفت من ارشد پرستاری ایران قبول شدم ولی نرفتم برای هلند اقدام کردم و بالاخره کارام اوکی شد و دارم میرم
عذرخواهی کرد، حلالیت خواست
پیج جدید تو اینستاگرام زد و ازم خواست که قبول کنم.
+ این مسخره بازیا چیه! پاشید برید کیفشو کنید -.- حلالیت؟
البته به این بچه نمیومد الان بیاد پُز هلند رفتنشو بده!
چی بگم لابد دنبال عذرخواهی بود.
+انقدری همه دارن میرن، صدالبته به این نتیجه رسیدم مشکل از منه!
دوستان لواشکم خیلیییییی خوشمزه شد.
ترشیش به اندازه بود و دلو نمیزد خیلی خوشم اومد.
سری بعدی خواستم درست کنم با آلبالو قاطیش میکنم.
+بچه دخترعموی (ل) هم مهاجرت کرد رفت کانادا ، از همکلاسیای دوران دبیرستانم بود ، رشته دانشگاهیش علوم پایه نمیدونم شیمی، زمین ! یادم نیس.
به پیشنهاد یکی از دوستان دعای حرز گرفتم..
حقیقتش چندسالی هستش که خودم نوشتم گذاشتم تو کیف پول و کیفم.
بعد چندوقت پیش متوجه شدم که آداب خاصی داره! حتی نماز خاصیم داره، خلاصه که سفارش دادم تو لوله نقره نوشتن و فرستادن ، اگه بخوای خودشون نمازو میخونن ولی خب من خودم میخوام بخونم.
+ هرکسی واسه خودش یکسری اعتقادات داره، احترام بذاریم💚.
با سین صحبت میکردم ، گفتم خوبی؟
گفتش هیچوقت تو عمرم این همه خوب نبودم! کاش خواب نباشم .. کاش کاش .
به الف گفتم دلم لواشک میخواد!
اومد آدرس بده
وسطای حرفش گفتم نه! خودم میخوام بپزم
خیلی جدیم میگیره و میگه باشه!
میریم آلو میخریم، تا به مرد میگم واسه لواشک میخوام میگه بیا ۳ کیلو اینا رو ببر ۱۵تومن
قیافم مچاله میشه با دیدن آلوهای پخته و یکسری پوسیده
به الف میگم اینا چیه ایشه!
میگه واسه لواشک از اینا استفاده میکنن دیگه!
میگم ووووییییی نه!
بعدم بلند میگم نه آقا بهترشو نداری؟
یه اشاره میکنه به آلوهای تروتمیز میگه اینا کیلویی ۱۰تومن
۳ کیلو میخرم ، ببینم چی میشه!
یا خراب میشه میزنم تو سر خودم
یا خوب میشه انقد پزشو میدم که سرتونو میخورم(((:
میگیرتم تو بغلش میگه آخ خدااااا بالاخره دیدمت! میدونی چقد منتظر بودم بیای تهران؟
نشستم روبروش و گفتم واقعیتش منتظرم هوا یکمی خنکتر شه! الان تهران جهنمه فقط شبا میشه رفت بیرون و خب حال نمیده.
یه نگاهی میندازه و سرشو به تایید تکون میده ، بعد میگه لاغر نشدی! هی جوش میزنی باید لاغرشی..
وسط حرفش میپرم و بیحوصله یه شونه میندازم بالا و میگم الان تو موقعیت رژیم نیستم! ورزش میرم ولی نمیتونم پرخوریعصبیم باز عود کرده.
با ناراحتی چشم میدوزه بهم و تا اومدن سفارشامون انگار میلی به صحبت نداره، بعد خوردن پاستاش انگار تازه آتیشش میزنن، هی حرف میزنه از این در و اون در
از این موضوع میپرید به اون موضوع و سعی داشت کل اتفاقات این چندوقته رو تندتند بگه ، با اینکه باهم درارتباط بودیم و صحبت میکردیم باورم نمیشد بازم انقدر حرف داشته باشه!
یهو نطقش کور میشه و به روبروش خیره میشه ، بعد خیلی ریز میگه ای جوووووووون پسرای گیلانی خیلی خوبن خیلییییییی
با سر روبروش اشاره میکنه و ریز میگه باور کن بوی چرم کیفپول اصلشو از همینجا میتونم حس کنم
با این حرفش دیگه منتظر نمیمونم و برمیگردم ..
خواستگار محترم دوسال پیشم رو میبینم، خیلی زود متوجهم میشه
نگامو میگیرم و صاف میشینم، با خودم میگم من از دوسال پیش اونقدری تغییر کردم منو نشناسه! نصف فکوفامیلمون الان منو میبینن نمیشناسنم
یهو با صدای ریز میگه وای خاک به سرم پاشد پاشد داره میاد سمتمون!! چه طنابی وِل کردی که داره میاد!!!؟؟؟
..
+ یه سلام احوالپرسی ساده بود.
+ میام خونه واسه (ل) تعریف میکنم ، با ناراحتی روبرمیگردونه و میگه به همه میگی نه، خسته شدم!!
+ گیلان خیلی کوچیکه.
با این اعصاب ضعیف ، فکرکن یکی ۱۱ تا ویس یکدقیقهای تو دایرکت اینستاگرام فرستاده.
اخرین باری که شمارش رو گوشیم افتاد، اوایل مرداد سال گذشته بود ..
اون روز دفاع دوستدخترش( دوستِمن ) بود و از شدت استرس بال بال میزد،،
دوهفته پیش که گوشیم زنگ خورد و اسمشو دیدم جفت ابروهامو انداختم بالا و با استرس بله گفتم؛ احوالپرسی کرد و حرف کلیشهای رفتی حاجی حاجی مکه و چرا ازت خبری نیست به خوردم داد ، نمیرفت سر اصل مطلب سرآخر خودم گفتم حرف بزن!!
یذره من و من کرد و بعد گفت از رها خبر دارم!؟ ( دوست صمیمی رها بود )
خندم گرفت، گفتم دوست توعه از من خبرشو میگیری ؟
ناراحت تر از قبل گفتش حالش خوب نیست ، حرف گوش نمیده ، روزی دو پاکت سیگار میکشه ، همش پشت سرهم شیفت ورمیداره ، اصلا تو این دنیا نیستش، باهاش حرف بزن!!!
گفتم من یکساله ازش خبری ندارم برو به یکی دیگه بگو.
بلند اسممو گفت، تقریبا داد زد
گفتش من دوست صمیمیشم درست! ولی تورو خیلی دوستداره ، حرفات رو سرش جا داره خواهش میکنم بهش پیام بده و باهاش حرف بزن.
اومدم بگم خداحافظ که گفت رابطش بهم خورده، زمستون خونوادهها صحبت کردن قرار بود رسمی کنن پدر دوستدخترش یه لیست شرط جلوش ردیف کرده از خونه تو تهران گرفته تا ماشین و ..
..
بعد خداحافظی ، یادمه چشامو بستم و سعی کردم قیافشو یادم بیارم.
رفتم تو اینستا و ریکوئستشو بعد از روزها بالاخره اکسپت کردم ، دیروز استوری که گذاشتم ریپلای کرد و صحبت کردیم تا دمدمای صبح به حرفاش گوش دادم ،، ازم قول گرفت اینبار که رفتم تهران همو ببینیم.
امیدوارم حالش بهتر شه ..
من خودم داغونم.
+ از حالم بهش چیزی نگفتم.
کلافهتر از هر زمان دیگهایم..
روی راحتی نشسته بود و چشاشو دوخته بود بهم، سعی کردم نگام نره سمتش. با دست زد کنارشو گفت بیا اینجا بشین .
از جام پاشدم و پیشش نشستم ، دست کشید لای موهامو گفت ، این شب جمعه یه یاسین میخونی از طرف بانو امالبنین تقدیم میکنی به آقا حضرت عباس ، هفته بعد شب جمعه دوم دوتا یاسین میخونی بازم تقدیم میکنی، هفته سوم سه تا یاسین میخونی و تقدیم میکنی و هفته چهارم چهارتا یاسین میخونی اینبار از طرف آقا ابوالفضل به امالبنین تقدیم میکنی، حواست باشه عزیزجان هفتهها پشت سرهم هستشها !!
اشک تا پشت پلکام میاد ، بغضم حجیمتر میشه و موندم چرا برای این موضوع هم باید دنبال نذر و نیاز برم! چرا خودش حل نمیشه! چرا دیگه کاری از دستم برنمیاد
اشک میریزم و تو بغلش زار میزنم ..
+دیگه نمیخواستم بنویسم ، میخواستم خدافظی کنم و برم.
+مرسی بابت پیاماتون 💚 قربونتون بشم.
+چندروز پیش تولدم بود و حتی نمیدونم چطور گذشت، نه خبر از کیک و شمعی بود نه دلِخوش،، بازم معرفت اونایی که باورم نمیشد یادشون مونده و پیام دادن.