تو خونهتکونی یه تقدیرنامه برای سال پنجم ابتداییم پیدا کردم، درخصوص پژوهش آب بود و من نفر اول تو شهرستان و استان شده بودم. یادمه تا دو سه سال بعد جشنوارهای برگزار میشد دعوت میشدم و بهم جایزه میدادن.
به "ل" میگم از همون دورانم پژوهشو دوستداشتم، چقدر زحمت کشیدم سر اون تحقیق!
تصمیممو گرفتم و قدم به راهی گذاشتم که برگشتن ازش خیلی سخته ولی میدونم که شدنیه!
+ امروز جلسه بود و جو اونجا سنگین بود! سخت میشد تمرکز کرد و امیدوارم تو این مورد قویتر شم.
کلی امروز پیام داد ولی حوصلشو نداشتم و جوابشو ندادم🚶🏻♀️.
تبریک میگم به چیزی که میخواستی رسیدی!
همونچیزی که بارها از ته قلبت آرزوش کردی، من خندیدم و فکرمیکردم نمیشه!! (((:
اون آقایی که چندوقت پیش بهم پیشنهاد داد، از سال ۹۵ همو میشناسیم.
ولی رابطمون کلا قطع بود، یعنی من از اینستاگرامم حذف و شمارشو پاک کرده بودم. خودش بعد از سالها دوباره اومد تو اینستاگرام درخواست داد.
و چون از همون موقع میدونست که من آهنگای دایان رو گوش میکنم و دوسش دارم و البته خودشم مثل من از طرفدارای دایان بود. چندروز پیش بهم پیشنهاد داد که باهم بریم کنسرت و من گفتم نه و تمایلی ندارم.
بعد اومدن یک روز دیگه واسه کنسرتش تمدید کردن، پرسید که بلیط میخری؟ که گفتم نه!
و الان متوجه شدم که دوتا بلیط واسه ردیف دوم اینا داشتش که داد به خواهرش و دوستش😒🚶🏻♀️ .
+ 😂🤣 از دست خودم حرصی شدم، گفتم یهجا ثبت شه😂😂😂 .
دوروز پیش از سمت دانشکده و استاد راهنمام باهام تماس گرفتن که یکسری مدارک و فرم رو ضمیمه پایاننامم کنم😑 چون کارم مداخلهای بود.
+ چرا این دانشگاه نمیکشه بیرون و تمومش نمیکنه ((((: وا بدین منووو !
یه لیست نوشتم از مزایا و معایبشون.
تقریبا تو یک سطحن، یه سناریو اومد تو ذهنم و از دوتا از دوستام پرسیدم و خب هر کدوم یچیز گفتن ..
+ خسته و درمونده شدم، یعنی متوجه این حجم بهم ریختگی، قفلشدن، انجام نشدنها نمیشم! مگه میشه در یکسال اخیر این همه اتفاقات پشت هم بیفته و من هرسری ندونم چرا !؟ کجای راهو اشتباه رفتم؟؟
سر دو راهی موندم و نیاز دارم از ترسهام با یکی صحبت کنم، از اینکه نمیدونم از پسش برمیام یا نه.
یکی که باشه و بدون ترس از قضاوتش، عوض شدن تفکراتش باهاش صحبت کنم و بهم راهحل بده.
هیچکس نیست و این معنای واقعی تنهاییه ..
دایان برای دو روز کنسرتشو تو رشت تمدید کرد ولی خب چون کسیو نداشتم که همراهیم کنه، نرفتم💔.
صبحی رفتم بانکمسکن، خیلیییی خلوت بود؛ خانمطور رفتم قبض گرفتم و نشستم رو صندلیم که شمارمو بخونن یهو یه بانکدار از پشت باجه صدام زد خانمخانم بیا اینجا.
😂😂
+ درآخر که کارم راه نیفتاد! سیستمشون قطع بود😄.
دوسه روز پیش منو "ل" تو آشپزخونه درحال تمیزکاری بودیم که یکی از عمههام به گوشیم زنگ زد و از اونجایی که تا صفرا تو کابینت فرورفته بودم صداشو گذاشتم رو بلندگو ..
بعد از دوسه جمله و گفتش ایشالله منم واسه تو یه سجدهشکر برم دیگه چیزی نمیخوام! بعد من فکرکردم درخصوص کار میگه که برم سرکار و اوضاعم نرمال شه و فلان که دوباره تکرارش کرد!
منم از تو کابینت دراومد و گفتم عمه سجدهشکر واسه چی؟
گفتش آره دیگه ازدواج کنی! با یه پسر خوب فلان بیسار.
"ل" که قیافه ماتزده منو دید گوشیمو کشید سمت خودشو شروع به احوالپرسی کرد.
|:
+ بعد از قطع تماس با گفتن اینکه سنش بالاستو فلان سعی کرد مسئله رو جمعش کنه.
تو این یک ماه و چندروزی که گذشت، دوتا خواستگار و یه پیشنهاد دوستی داشتم که بدون توجه به چیزی ردشون کردم.
حداقل ۶ ماه فرصت میخوام تا ریکاوری شم و الان وقتش نیست!
اونقدری این روزهای آخرسال شلوغم که هنوز وقت نشده به کارای اصلیم برسم، مثلا برم بانک، نوبت لیزر فیکس کنم، باشگاهو تمدید کنم حتی هنوز وقت نشده برم تقویم ۴۰۴ بخرم!
+ هرسال اهداف و خواستههای سال جدید رو تو صفحات اول تقویم اون سال مینویسم و بعد هرکدوم که شد یه تیک میزنم ((: حس خوبی میده! و البته هرکدوم که نشد حسحقارت با خودش میاره!!
+ علاوهبراین هرسال مروری بر سالی که گذشت رو و خواستههایی که از خدا دارمو تو یه ورق کاغذ مینویسم و لای قرآنم میذارم، بعد اواخر اون سال کاغذو برمیدارم و میخونمش و میذارم لای تقویم همون سال.
× البته این مورد همیشه روز آخر اسفند اتفاق میفته..
+ اون چندروزی که رشت خونه دوستم بودم، کلی رشتو گشتیم و شبا هم میرفتیم بیرون و حداقل تا ۳ صبح بازار رشت برقرار بود😍.
+ درخصوص شغل پارتنرسابقم من چندین ایده بهش دادم و یکیش تبلیغات تو پیجهای گیلان خصوصا فلانوفلون بود((: بعد اونروزی یکی از همین پیجهایی که دنبالشون میکنم تبلیغ پیجکاریشو گذاشته بود و البته من متوجه نشدم! ینی سین زدما |: ولی گذری ! ینی توجه نکردم. تا "الف" فرستاد و گفتم عع اینو که من بهش گفته بودم؛ خیلی فضولانه رفتم تو پیجکاریش دیدم دقیقا اون مسائلی که هی تکرار میکردمو بالاخره داره رعایت میکنه((: کلی ویدیوهای مختلف با ادیتهای خیلی خوشکل تو پیجش گذاشته. "الف" میگه کار خودشه؟ گفتم نمیدونم ولله! بلدنبود تا جایی که میدونم! میگه پس رفته تو رابطه ((: میگم شاید😁 انشالله که اوضاع بر وفق مرادش باشه🙃.
از الان باید خودمو آماده کنم واسه سوالای مزخرف اقوام و آشنایان ..
که جوش نیارم
که با متانت و ادب جواب بدم
که یهو شلنگ رو نکشم رو سر یارو و بگم به تو هییییییچ ربطی نداره |:
گرچه غمی در نگاه ما میرقصید، اما خندیدیم ..
دایان ۲۲ اسفند تو رشت کنسرت داره و بینهایت دلم میخواد که برم🚶🏻♀️.
+ اصلا این مردو خیلی دوسش دارم🥲💚.
رفتهبودم دنبال یه کار اداری، وسط ساعت اداری سهنفر از کسایی که باهاشون کارداشتم رفته بودن عیادت یه همکارشون!!!
بعد از ساعت اداریو ازتون گرفته بودن!؟؟؟
یکساعتونیم معطلشون شدم! بعدم که برق رفت! چنددقیقه بعدش اومدن و گفتن کار شما با سیستم و بمون برق بیاد!
اذان که زد بدوبدو رفتن نماز بخونن، من که راضی نبودم ازشون انشالله خداهم راضی نباشه.
ساعت اداری تا ۲ بود و چون قطعی برق دوساعته هستش دیگه طرفای یک بود بیخیال شدم و برگشتم خونه. تا فردا دوباره پاشم برم ((:
+ فکرکنم گیلان تنها استانی هستش که اکثرا هر روز دوساعت برقشون میره! ولله من از چندتا از دوستام پرسیدم خصوصا دونفرشون مشهدرو تایید کردن که در طول هفته فقط دوروز قطعی برق دارن!!
بعد واقعا جالبه! من از لحاظ روحی کاملا تحلیل رفتهبودم و تو ذهنم یه لیست بلندبالایی از چراهای این بیحوصلگی، خستگی، گریههای شبونه و .. ساخته بودم.
اواسط هفته به دعوت یکی از دوستای ساکن رشتم، دوسهروزی رفتم خونش و تو صحبتامون وقتی بلندبلند افکارمو میگفتم تازه فهمیدم بیشترین ناراحتیم از این جمعیت زیاد دوستای دور و نزدیکیه که رفتن و دارن میرن.
هفتهای که گذشت هم از نظر روحی و هم جسمی خوب نبودم،
یکی از دوستام مهاجرت کرد و یکی دیگه تا چندماه دیگه ویزاش میاد.
همه میخوان برن🤧💔.
میشه گفت 4-3 سال اخیر، حداکثر 10تا روزه گرفتم.
یا فشار کار و درس بود، یا عوارض بعد عمل گریبانگیر شده بود.
این موضوعم قبول دارم که کلا حسوحال ماهرمضون رفته، روزه هم میگیرم یهچیزایی در طول روز هوس میکنم که در طولسال شاید یکبااااار مثلا دلم بخواد! بعد تو این ماه هی چیزای خوشمزه دلم میخواد و چاقتر میشم (((((: کلا من کسیو نمیشناسم تو ماهرمضون لاغرشه! مگه اینکه کلا از ایندستآدمایبیاشتهایهمیشهلاغر بودهباشه.
حالا امیدوارم امسال بیشتر روزه بگیرم، ببینم بدنم چقدر میکشه!
کلا امسال یه حسوحالی دارم که امیدوارم پایدار باشه🍃.
اُمیداست ماهرمضان غمهایی که بر جانمان سنگینی میکند، برطرف کند.
| یا حبیبالباکین |
علائم سرماخوردگی دارم، نمیدونم کروناس / آنفولانزاعه چیه!
ولی از صبح بحدی بداخلاقم که کسی نزدیکم نمیشه ((:
حداقل برف بیاد یکمی دلم خوششه!
ینی حال آدم بهم میزنن .. یه نمه بارون زده تا دوشنبه تعطیل کردن!
هردفعه نارگیل میخرم و میشکونمش به غلط کردن میفتم
ولی از رو که نمیرم! این پروسه هی تکرار میشه |:
نوشتههای چندسال پیشمو میخونم، خندم میگیره ((((:
هرچی دلم میخواست میگفتم😂😂
الان خیلییییی سعی میکنم با ادب باشم🤣