بعد واقعا جالبه! من از لحاظ روحی کاملا تحلیل رفتهبودم و تو ذهنم یه لیست بلندبالایی از چراهای این بیحوصلگی، خستگی، گریههای شبونه و .. ساخته بودم.
اواسط هفته به دعوت یکی از دوستای ساکن رشتم، دوسهروزی رفتم خونش و تو صحبتامون وقتی بلندبلند افکارمو میگفتم تازه فهمیدم بیشترین ناراحتیم از این جمعیت زیاد دوستای دور و نزدیکیه که رفتن و دارن میرن.