01632

امروز صبح با صدای زنگ گوشیم پاشدم ، صداش از شدت استرس میلرزید و مرتب بینیشو بالا میکشید و هق هق میکرد .. از گندی که بالا اومده میگفت و شاید واسه چندلحظه حس کردم هیچ ضربان قلبی ندارم!

زنگ زدم مها پرسیدم شیفتای اخرهفته ش چطوره؟

با خوشالی گفتش میخوای بیای تهران؟؟؟

نفسمو پرعمیق و حرصی زدم بیرون و گفتم آره باید بیام!

+ یکشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۱ - 17 چآی