امروز صبح با صدای زنگ گوشیم پاشدم ، صداش از شدت استرس میلرزید و مرتب بینیشو بالا میکشید و هق هق میکرد .. از گندی که بالا اومده میگفت و شاید واسه چندلحظه حس کردم هیچ ضربان قلبی ندارم!
زنگ زدم مها پرسیدم شیفتای اخرهفته ش چطوره؟
با خوشالی گفتش میخوای بیای تهران؟؟؟
نفسمو پرعمیق و حرصی زدم بیرون و گفتم آره باید بیام!