جمعه ساعت ۸ صبح پاشدم .. قرارم برای صبحانه بود.
قرار بود لبتاب ببرم که لحظه آخر شونه انداختم بالا و گفتم مگه موبایل چشه!؟ کاش میبردم !
دوساعت و نیم تو کافه نشستیم و مراحل سرچ رو مو به مو واسم بازش کرد ؛ من قبلا هم تو کار سرچ و مش و مجله ها و مقاله ها بودم و میدونستم روندشو
خیرسرم چندتا وبینار و کارگاهم گذرونده بودم ، ولی خب این یه چیز دیگه بود !
خیلی تو کارش حرفه ای هستش ،،،
کلی سرم غر زد مگه نگفتمت لبتاب بیار !
بعدم یک دور غر زد با اجازه کی ارشد رو خارج از تهران زدم!
گفتم به تو هیچ ربطی نداره |:
+ولله بچه پررو .
+این آدم کارشناسی خارج از تهران بود و یعنی اولین باری بود حضوری همو میدیدیم ، برای ارشد تهرانو انتخاب کرد ، ولی حقیقتا اگه ارشد پیشش بودم خیلی پیشرفت تو کارمون بود !
+حس میکنم عینهو سکو پرتاب میمونه .