صداش سخت بلند میشه و غُر میزنه از شدت انفولانزایی که گرفتارش کرده،سرفه میکنه و میگه مراقب باش یوقت بلایی سرت نیاد.
میگم پاک زنگ زد !بعد نمیدونم چندسال .. حتی نمیخوام بشمارمش.
سکوت میکنه و یه نفس عمیق میکشه تهش میگه نپرسیدی چرا زنگ زدی؟میگم صداشو که شنیدم همه وجودم پرشد از ناخالصی فقط تونستم قطعش کنم،، پیام داده میگه خوابتو دیدم ..
شدت سرفههاش بیشتر میشه و میگه اگه اخر ماه بود یه چندروز مرخصی میگرفتم میومدم پیشت ولی جرئت ندارم بگم تو پاشو بیا تهران ! چون خری ، چون پامیشی میری میبینیش!
میگم تابستون اون سالو یادت نیس؟ ۱۸ساعت رانندگی اومدورفت فقط واسه دوساعت که ببینتم ، اگه بخواد بازم میاد اون سمجتر از این حرفاس ..