02584

پراکنده ..

+ دیروز، همین‌که رسیدم به شهرمون برف شروع به باریدن‌کرد.

+ خیلی خسته بودم ولی نمیخواستم انقدر راحت ولش کنم! پیاده تا خونه رفتم و بارها خداروشکر کردم.

+ طرف ساعت ۲ بود که شدت برف بیشتر شد و پارتنرم پیام داد که میاد دنبالم؛ رفتیم با ماشین چرخیدیم، عکس و فیلم گرفتیم، تو یه کافه نشستیم و نوشیدنی خوردیم.

+ من همش چشام رو برف بود ولی ذهنم نه! هی حرفای داورم تو ذهنم میچرخید.

+ امروز صبح، برق دوساعتی رفت و نتونستم بشینم پای‌کار؛ همینکه برق اومد بیخیال ناهار دورهمی شدم و بدون اینکه حواسم باشه چی میخورم زُل زده بودم به صفحه لبتاب.

+ بعد از ۳ ساعت تونستم یه قسمتی از کارو پیش ببرم ولی متاسفانه یکی از رفرنس‌هامو پیدا نمیکنم! حتی Google scholar هم در حد همون رفرنس‌دهی میاره و خود صفحه یا pdf رفرنس رو نمیاره!

+ لبتابو با حرص بستم، درحال نوشیدن چآی بودم که کامنت ایکس‌عزیز رو دیدم.

حالا شرایط رو بخوام بگم ..

" سومین لیوان چآی رو میز، آفتاب بعد از برف دیدی چه خوشکله؟ همون ! تابیده رو فرش‌ها و من درحالی‌که سرمو تکیه دادم به مبل صدای ایکس رو گوش میکنم ".

+ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳ - 15 چآی  |