اخرین باری که شمارش رو گوشیم افتاد، اوایل مرداد سال گذشته بود ..
اون روز دفاع دوستدخترش( دوستِمن ) بود و از شدت استرس بال بال میزد،،
دوهفته پیش که گوشیم زنگ خورد و اسمشو دیدم جفت ابروهامو انداختم بالا و با استرس بله گفتم؛ احوالپرسی کرد و حرف کلیشهای رفتی حاجی حاجی مکه و چرا ازت خبری نیست به خوردم داد ، نمیرفت سر اصل مطلب سرآخر خودم گفتم حرف بزن!!
یذره من و من کرد و بعد گفت از رها خبر دارم!؟ ( دوست صمیمی رها بود )
خندم گرفت، گفتم دوست توعه از من خبرشو میگیری ؟
ناراحت تر از قبل گفتش حالش خوب نیست ، حرف گوش نمیده ، روزی دو پاکت سیگار میکشه ، همش پشت سرهم شیفت ورمیداره ، اصلا تو این دنیا نیستش، باهاش حرف بزن!!!
گفتم من یکساله ازش خبری ندارم برو به یکی دیگه بگو.
بلند اسممو گفت، تقریبا داد زد
گفتش من دوست صمیمیشم درست! ولی تورو خیلی دوستداره ، حرفات رو سرش جا داره خواهش میکنم بهش پیام بده و باهاش حرف بزن.
اومدم بگم خداحافظ که گفت رابطش بهم خورده، زمستون خونوادهها صحبت کردن قرار بود رسمی کنن پدر دوستدخترش یه لیست شرط جلوش ردیف کرده از خونه تو تهران گرفته تا ماشین و ..
..
بعد خداحافظی ، یادمه چشامو بستم و سعی کردم قیافشو یادم بیارم.
رفتم تو اینستا و ریکوئستشو بعد از روزها بالاخره اکسپت کردم ، دیروز استوری که گذاشتم ریپلای کرد و صحبت کردیم تا دمدمای صبح به حرفاش گوش دادم ،، ازم قول گرفت اینبار که رفتم تهران همو ببینیم.
امیدوارم حالش بهتر شه ..
من خودم داغونم.
+ از حالم بهش چیزی نگفتم.