01960

کلافه‌تر از هر زمان دیگه‌ایم..

روی راحتی نشسته بود و چشاشو دوخته بود بهم، سعی کردم نگام نره سمتش. با دست زد کنارشو گفت بیا اینجا بشین .

از جام پاشدم و پیشش نشستم ، دست کشید لای موهامو گفت ، این شب جمعه یه یاسین میخونی از طرف بانو ام‌البنین تقدیم میکنی به آقا حضرت عباس ، هفته بعد شب جمعه دوم دوتا یاسین میخونی بازم تقدیم میکنی، هفته سوم سه تا یاسین میخونی و تقدیم میکنی‌ و هفته چهارم چهارتا یاسین میخونی این‌بار از طرف آقا ابوالفضل به ام‌البنین تقدیم میکنی، حواست باشه عزیزجان‌ هفته‌ها پشت سرهم هستش‌ها !!

اشک تا پشت پلکام میاد ، بغضم حجیم‌تر میشه و موندم چرا برای این موضوع هم باید دنبال نذر و نیاز برم! چرا خودش حل نمیشه! چرا دیگه کاری از دستم برنمیاد

اشک میریزم و تو بغلش زار میزنم ..

+دیگه نمی‌خواستم بنویسم ، میخواستم خدافظی کنم و برم.

+مرسی بابت پیاماتون 💚 قربونتون بشم.

+چندروز پیش تولدم بود و حتی نمیدونم چطور گذشت، نه خبر از کیک و شمعی بود نه دل‌ِخوش،، بازم معرفت اونایی که باورم نمیشد یادشون مونده و پیام دادن.

+ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲ - 20 چآی  |