مُج عصری گفتش افطار برم پیشش
واسه شام ماهیچه گذاشته با برنج ..
دستی به سروگوش اتاق کشیدم و بی حوصله و غمگین خیره بودم به هوای ابری ..
روزه منو گرفته بود ، اعصاب نداشتم ، گشنم بود ،، خیلی گشنم بود ..
البته که PMs و نزدیکمه ..
آخ به چندروز مرخصی درستوحسابی نیازمندم ((:
..
خلاصه بعد پیام مُج در جوابش گفتم میرم یه قدمی میزنم و واسه افطار نون میگیرم ،، دیگه دلت چی میخواد؟
گفتش هیچی جانم شما بیا دلمون تنگ شد ! بیمعرفتی ! بهت پیام ندم حرفی نمیزنی ..
البته که من هی از برنامه شیفتاش غافل میمونم و قاطی میکنم ولی خب واقعا دیروز و امروز قاطی بودم((:
*مُج دوروز ازم خبر نداشتا !*
..
پوشیدم و زدم بیرون
گوشیو زدم به شارژ و با خودم نیاوردم
میگم که اصلا اعصاب نداشتم که حالا اهنگی پادکستی چیزی گوش بدم ((:
هیچی رفتم نون خریدم ، دلم حلیمم خواست ، اونم خریدم
باد به نسبت شدیدی میومد و از یه ور باید مواظب حلیم میبودم که سرریز نشه از یه ور شالم که باد نبره
..
تو همین حین که من خوددرگیر بودم دیدم یه پسر جوونی با ماسک زیر ۳۰ میزد ! دیگه نمیدونم چند بود
نون هم دستش بود هی برمیگشت منو نگاه میکرد
هی هر چند قدم برمیگشت
منم تو همون حال خود درگیرم دیدم اینم کرم میریزه عصبی تر شدم ..
رفت تو سوپری و من جلو زدم یه ۲۰۰ ۳۰۰ متر به خوابگا مونده بود
دیدم از پشت داره یه چرتو پرتایی میگه
اقا من سنو سالی ازم گذشته ، زشته بخدا !!
یهو برگشتم سمتش از چشاش مشخص بود قشنگ داره تفریح میکنه
گفتم ببین من اعصاب ندارم این ظرف داغ حلیمو میبینی تو صورتت خالی میکنم |:
خیلی عصبی گفتم یارو خشکش زد ((:
هیچی دیگه پیداش نشد .. !
الحمدلله خدا به جوونیش رحم کرد (((((: