(( ت )) از دوستان خیلی خوبم بود .. سال بالاییم بود
تقریبا از اواخر ترم یک باهاش دوست شدم ، بلد بود ! میدونست چطوری با من دخترشهرستانی صحبت کنه که بهش اعتماد کنم و باهاش دوست بشم
.. لطفا اگه یهو فکرت رفت سمت روابط عاطفی بریز دور .. دوست صمیمیم بود !
روابطمون خوب بود ، به خط قرمزا احترام میذاشتیم با این حال صمیمیتمون طوری بود که وقتی باهم کل کل میکردیم اطرافیان کلی میخندیدن
طرفای ترم 3 من میشد با یکی از دخترا رل زد ، دختره رو میشناختم
( تو پرانتز بگم ، من به طرز مسخره ای اگه کسی بره تو رابطه یا نامزدی یا ازدواج هرچی و پارتنرش منو نشناسه ارتباطمو قطع میکنم ! حتی توجه ای هم مسئله کاری یا دوستی چندین ساله نمیکنم!)
دختره هم منو میشناخت .. ولی ارتباطمو خیلی خیلی کمش کردم
تا اینکه دوسه باری تو محوطه باهم اومدن پیشم ، و دیدم مشکلی نداره ، تازه از منم خیلی خوشش میاد ارتباطمو قطعش نکردم ..
یکبار یه مشکلی برای لب تابم پیش اومده بود و من به بچه های اتاق گفتم ، اونا هم ت رو میشناختن (میشدن سال بالایی ت) گفتن چرا از اون کمک نمیگیری؟
خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم ، پیام دادمو مشکلمو گفتم
برای دوروز بعد طرفای 4 5 عصر قرار گذاشت ، ماه رمضون بود ، جفتمون روزه
گفتم میشه به ( دال-دوست دخترش!) بگی بیاد؟
یذره من و من کرد ولی در نهایت گفت خبرش میکنم ..
یه چندساعت بعدش پیام داد گفت کلاس زبان داره نمیاد !
خلاصه اون روز رفتیم ، کارم اوکی شد موقع برگشت گفت پیاده بریم ؟
منم که عاشق پیاده روی - گفتم باشه بریم ..
یه مسیر خیلی طولانی بودش ، تقریبا یه 25 هزار قدمی شد !
کل مسیر صحبت کرد ، از دال جدا شده بود و از دلایل گفت و گفت و گفت
و گفت ..
تهش گفت خیلی شنونده خوبی هستی خیلی خوشالم دوستمی !
یه چندوقت بعدش من رفتم تو رابطه ، اونم دوباره با یکی دیگه رفت ..
من تموم کردم
ولی دیگه از اون خبری نداشتم ..
دوستدخترشو نمیشناختم!
ولی هر از چندگاهی استوریامو ریپلای میکرد ( کاری که هرگز من انجام نمیدادم)
و چندین ساعتی صحبت میکردیم ..
تابستون پارسال بعد از مدتها دوباره صحبت کردیم
اون بیشتر صحبت کرد
دوباره شوخیا و خنده ها ..
گذشت و گذشت تا دی ماه 99 ..
میدونست رفتم تو رابطه جدید، دی ماه متوجه شد کات کردم ، دوست نداشتم از جزئیات بگم ، طفره میرفتم
ایراد گرفت بهم
گفتش مشکل از تو بوده ..
گفتش دخترایی که الان میرن تو رابطه از خیلی حد و مرزا میگذرن ، تو هنوز پافشاری میکنی به یکسری اعتقاداتت
دی ماه 99 من هنوز حالم خوب نبود ، زخم خورده بودم ، اعتمادم شکسته بود ، از قبل ساکت تر شده بودم و اثرات گوهربار رابطه قبلیم هنوز بهم ضربه میزد
گفت و گفت و گفت ..
یادمه ساکت شده بودم و هیچی نمیگفتم
صحبتاشو راحت سمت روابط جنسی برد ( آخ لعنتی همین الانم بغض کردم از اون روزا (((: )
نمیدونم اون صحبت چطور تموم شد
فقط یادمه سریع کل پیاماشو پاک کردم
تپش قلب گرفته بودم
و باید بگم به طرز خیلی مسخره ای اونقدری حرفاش واسم سنگین بود من هیچ دفاعی از خودم نکردم ! ( بله با این حجم سلیطه بودنم هیچی نگفتم ((: )
اون بُتی که ازش ساختم بهم ریخت ..
دیوار اعتمادم مجدد فرو ریخت ..
و یادمه عجیب دلم سوخت از حرفاش
ارتباطمو قطع کردم
فقط یادمه یکبار گفتش یه نقطه سیاه افتاده روی یه کاغذ سفید ، تمرکزت رو اون نقطه ست ، فراموش کردی سفیدی کاغذ رو
حالمو از بچه ها میپرسید ،، دوسه باری که بچه ها باهام استوری میذاشتن ریپلای میکرد و خطاب به من یچیزی میگفت
نه عکس العملی نشون داده به حرفاش
نه جوابی فرستادم
امشب بعد از مدت ها ریپلای کرد ، یه مدل از همون شوخی های گذشته ..
کاری که باید مدت ها قبل میکردم و امشب کردم
و بلاک شد
نه از صفحات مجازی
از کل زندگیم ..