از صبح درگیر کتاب گابریلگارسیا بودم
یه نمه خونِدل خوردم واسه داستان
یه خورده فُحش دادم به نویسنده یا مترجم ! هرکی که باعث شده این کتاب انقد سنگین واسم باشه ..
که گوشیم زنگ خورد ،، تعجب کردم از فردی که پشت خط بود
بعد سلام و احوالپرسی و تبریک سال نو بهم گفتش که واسه طرح میخوام چه کنم؟ گفتم تا شهریور نمیرم دنبالش! گفتش که برگردم شهرمو طرحمو اونجا بگذرونم ،، به فکر تهران نباشم!
سکوت کردم و چیزی نگفتم
به یاد ندارم که ازش راهنمایی بخوام یا بپرسم طرحمو چه کنم و فُلان!
گفتش که خرج تو تهران بالاست ، سَوای خرج رفت و آمد
خرج خوردوخوراک و خیلی مسائل دیگه بالاست
۲۰ دقیقه ای صحبت کرد و صحبتاش خیلی خوب بودا ولی رو من اصلا تاثیر نداشت
به خودم گفتم تا شهریور به هیچکدوم از این مسائل فکرنکنم
تا اوایل تابستون تهرانمو بعد برمیگردم شهرم
بعد اون میشینم فکرمیکنم که چه باید کنم!
تنها تشکر کردمو گوشیو قطع کردم..
رو تخت دراز کشیدم و نمیدونم چرا یهو خالی شدم ..