ابراز نگرانی کرد واسم !
که چرا تو این سن ،، دورمو انقدر خلوت کردم
ارتباطاتمو محدود کردم
برای چی دیگه علاقه ای به پذیرش آدمای جدید ندارم!
چرا تو حالوهوای خودمم
بهم گفت سنی نداری ! چرا یهو منزوی شدی؟؟
تلاش میکردم که نشون بدم واقعا خب حس نمیکنم منزوی شدم!
من به واسطه شغل و رشتم باید ارتباط برقرار کنم و موفقم هستم تو برقراری این ارتباط !
اصلا همین که بیمار و همراهش جوابمو با خوشرویی میدن و هی سر هر کار کوچیکی که واسشون میکنم تشکر میکنن و خسته نباشید میگن
همین که سعی میکنم اسم بیمارارو حفظ کنم! به شماره تخت نشناسمشون
میرم بالاسرشون سلام و وقت بخیر بگم و حالشون رو بپرسم
یعنی ارتباطم خوبه دیگه!!!
اصرار داشت نه تو منظور منو نمیفهمی ،، تو از آدما زده شدی !
اصلا ارتباطتت با بیمارا بخاطر این خوبه که میدونی موقت! که قرار نیس همیشگی باشن
..
مج از دوستای سال بالاییمه ،، شاغل و جز دوستای خیلی خوبمه ،، از ارتباط داشتن با همچین آدمی لذت میبرم (((:
حرفای امروزش فکرمو مشغول کردا ،، ولی من راضیم خب!
بهشم گفتم من متوجهم چی میگی ولی راضیم!
باز اصرار داشت که نه نباید اینمدلی باشی!گفتش از اهدافت تو سال جدید ارتباط با آدمای مختلف باشه تو رنج سنی های مختلف
گفتش اوکی میخوای مهارت پرستاریتو ببری بالا! اولین قدم همینه! ارتباط اولین و مهمترین و بزرگترین قدمه!