دیشب ساعت ۱۰ شب با یه خبر خیلی بدی مجبور شدم راهی خونشون بشم! تا ۱۲ شب اونجا بودم، خدا میدونه چندبار مُردم و زنده شدم!
خیلیییی حفظ ظاهر کردم، درحالیکه از درون رخت میشستم و خشک شده بودم سعی کردم تا جایی که میشه اوضاع رو راست و ریست کنم.
فکرکنم اوضاع اوکی شد ..
من نه.
۱۲.۱۵ رفتم بخوابم و تا ۲ شب فقط گریه کردم.