02632

تو یک رابطه چندساله بود، پسر رو خیلی دوست‌داشت، خیلی خیلی خیلی .. با مادرپسر صحبت میکرد، با برادرش، با تموم خونوادش! اصلا خودشو جزئی از خونواده پسر میدونست!

بارها گفتم، ببین عزیزمن تو الان فکرمیکنی کار تموم شده هستش و این اشتباه محضه! باتوجه به شرایط و فرهنگ و اصلا عرف جامعه ایرانی معرفی کردن یه دختر خیلی راحت‌تر! تا معرفی یه پسر!

البته که پسررو به مادرش معرفی کرده‌بود ولی خب نشده بود که تلفنی صحبت کنن یا ویدیوکال، اصلا شرایط طوری چیده نشده‌بود که صمیمیتی که اون داره تجربه میکنه رو پسر با خونواده اون تجربه کنه!

یهو بعد چندسال این رابطه برای پسر چرت میشه! از بچه‌های مهندسی بود و دلش میخواست تو جمع‌های فنی باشه، جایی که بفهمنش( اوایل که این‌طور میگفت) هرچقدر دوستم تلاششو کرد، فایده‌ای نداشت. تصمیمشو گرفته بود. بعد اومد گفت مریضم، باید برم درمان شم! هرقدر دوستم به برادرش زنگ میزد، جواب سربالا میشنید. باگریه زنگ زد به مادرش و اونم می‌پیچوندتش.

یادمه اتوبوس استادمعین نشسته بودیم و تو بغلم زار زار گریه میکرد.

طول کشید که خودشو جمع کنه..

خیلی طول کشید..

برای ارشد تغییر رشته داد و رفت یکی از رشته‌های مهندسی.

الان با افتخار تو یکی از بهترین دانشگاه‌ها پذیرش گرفته و چندروز پیش مهاجرت کرد و رفت.

البته که پارتنر جدیدش "ش" اونقدر حمایتش کرد مشوقش بود که راه هموارتر شد. "ش" چندماهی زودتر رفت و مقدمات رفتن دوستمو فراهم کرد.

دیشب با دیدن عکسشون تو یکی از خیابون‌های معروف اون کشور، یاد این مصراع افتادم:

دائما یکسان نباشد حال دوران، غم‌مخور!


برچسب‌ها : مهاجرت
+ دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۳ - 13 چآی  |