میدونی من تو زندگیم چالشهای زیادی داشتم، خیلی جاها کم آوردم و خسته شدم؛ خیلیمواقع مجبور شدم مسیر زندگیمو عوض کنم تا بتونم زنده بمونم و برای ادامهراه بجنگم..
اینسری خسته شدم، درمونده شدم، دیگه توانی نداشتم، حتی حس کردم به بنبست رسیدم .. وگرنه رفتن پیش تراپیست و روانشناس و ایندست متخصصها که خیلی وقته تو ذهنم بود.
جلسه امروز بدنبود، یکساعت و پنجدقیقه طول کشید و اکثرش من صحبت کردم.. تراپیست یکسری سوالها میپرسید که میموندم! واقعا جوابی براشون نداشتم! یهجاهایی چراغ واسم روشن میشد که عع پس اینطور! یهجاهایی متوجه شدم که چرا از این دید نگاش نکردم..
جلسه بعدی رو نمیدونم کِی قراره ببینمش، منشی هماهنگ میکنه
ولی وقتی از در کلینیک زدم بیرون حس کردم قلبم فشردهتر شده!! تو اسنپ که نشستم فقط گریه کردم🚶🏻♀️.