اون روزی که دیدمش برام از رودبار لواشک خریده بود!
خیلی ترش و خوشمزه بود، هی غُر بهداشتی نبودن لواشکو میزد و منم همونجا تیکه تیکه جدا میکردم و میخوردم.
سرآخر انگار که طاقت نیاورد و گفتش کاش یکساعت پیش که جلوت چنجه و سلطانی بود هم انقدر با لذت میخوردی!