قبلا از رفتارهای همسرش میگفت و من مدام باهاش صحبت میکردم و میگفتم اینطوریام نیستش! بزرگش نکن! پسر خوبیه، این ویژگیهارو داره، همین کافیه!!
البته این صحبتهام برمیگرده به خیلی قبل، بعدا دیگه دلش نخواست درد و دل کنه. امشب با دیدن رفتارهای همسرش حقیقتا ناراحت شدم، این دختر حق داشت.. واقعا دلم سوخت، خیلی اعصابم بهم ریخت و امشب به وضوح در خودم "ترس از ازدواج" رو دیدم.
فکرکن تو دختر یک خونوادهای باشی، زندگی خودتو داشته باشی، مسیر خودتو رفته باشی، بعد یکی بیاد تو زندگیت که خوشیاتو کمش کنه! لجبازیا و بدیای زندگی پُر رنگتر شه!
یکی از دوستان وبلاگنویس چندوقت پیش نوشته بود که رفتارهای همسرش بشدت تغییر کرده و حتی اجازه نمیده بره خونه مادرش اینا! فکرکن!! یکی بیاد تو زندگیت که تعیین کنه تو حتی نتونی بری خونه مادرت! یا برای مسافرت نیاز به اجازش داشته باشی! یا به اسم سرپرست خونواده کلی از حقوحقوق بهش برسه ..
وای دختر میتونم بازم بنویسم از ترسام ..
این ترس از ازدواج تو یکسال اخیر خیلی بیشتر شده، همینه که فرصتهای آشناییو یکی یکی ردشون میکنم.
+ جدای از همه اینا، خیلی ناراحتم🥲. شوهر عوضیش😪😔.