سفارشم ماچا لته با شیرفندوق بود، وقتی شنید لبش کج شد و گمونم پوزخند زد! خودش دبلاسپرسو سفارش داد.
کافه خیلی قشنگی بود، تا زمانی که سفارشا برسه با سوییچماشینش بازی میکرد و منم اطرافو دید میزدم..
دقیق نمیفهمیدم چرا اصرار داشت منو ببینه!
ولی هیچ حرفی نزد، کل مکالممون این بود که خوبی؟ چهمیکنی؟ چهخبر؟
همین!
اصرار کرد برسونتم و من نخواستم، اگه میخواست تو اون ۴۵ دقیقه کافه باید دهنشو وا میکرد.