02193

سفارشم ماچا لته با شیرفندوق بود، وقتی شنید لبش کج شد و گمونم پوزخند زد! خودش دبل‌اسپرسو سفارش داد.

کافه خیلی قشنگی بود، تا زمانی که سفارشا برسه با سوییچ‌ماشینش بازی میکرد و منم اطرافو دید میزدم..

دقیق نمیفهمیدم چرا اصرار داشت منو ببینه!

ولی هیچ حرفی نزد، کل مکالممون این بود که خوبی؟ چه‌میکنی؟ چه‌خبر؟

همین!

اصرار کرد برسونتم و من نخواستم، اگه میخواست تو اون ۴۵ دقیقه کافه باید دهنشو وا میکرد.

+ جمعه ۱۳ بهمن ۱۴۰۲ - 17 چآی  |