خسته و کلافه بودیم که با تاکسی رفتیم سمت شهرداری تا کمی قدم بزنیم و یه قهوهای بخوریم ..
من لاته و اون کاراملماکیاتو سفارش داد.
گفتش دلم یک ماه دوری از این هیاهو رو میخواد، کمی آروم بگیرم!
گفتم ولی من دلم دریا میخواد حتی شده واسه نیمساعت.
+ خیلی وقت بود خواب ندیده بودم ولی 5.5 صبح از خواب پریدم، با کسی که پارسال همین موقعها باهاش دریا رفته بودم..