02110

زیاد با هم صمیمی نیستیم ولی اون‌روزی که تو سلف دانشکده روبروی هم نشسته بودیم و حرفاشو میشنیدم از دوستی باهاش پشیمون شدم؛

نمیدونم تو من چی دیده بود که اون گفتگورو داشتیم، از دوستای دوره کارشناسیش میگفت با یک حسرت و حسادتی از مهاجرت و ازدواج‌هاشون میگفت از اینکه فلانی چــقــــدر شاااااانس داشته تو زندگیش و خدا همینجوری براش خواسته و و و ..

"الف" همیشه میگه هیچوقت چشمت به زندگی مردم نباشه، حسادت نکن، آرزوی خوشبختی کن؛ اگه دلت نمیخواد با شادیشون شاد شی نیازی نیس لازمم نیس! بی‌تفاوت باش! ولی حسرت نخور ..

و خدا میدونه چقدر بارها تلاش کردم تا برام مهم نباشه و از تهه قلبم خوشحال باشم! هرکسی نون خودشو میخوره، فقط کاری به من و زندگیم نداشته باشن!((:

+این هفته که هی از دوستام پیام گرفتم، لباس جشن عقد "ج" و قِردادنش، رسیدن پرده‌ها و مبل‌های "مها"، خوشحالی "سین" از تعطیلات کریسمس و سفری که با دوست‌پسرش قراره بره و "ملی" که اولین آزمون زبانش عالی بود و کلی امیدوار شده بود..

همه باعث خوشحالیم شدن، الان که مینویسم هی به خودم میگم چآی! اونا دنبال زندگیشونن برای خوشبختی الانشون جنگیدن تلاش کردن چرا حسرت؟ چرا حسادت؟


برچسب‌ها : الف, ملی, سین, مها
+ سه شنبه ۵ دی ۱۴۰۲ - 20 چآی  |