دوست دارم بیدغدغه شوم
قهوهام را بردارم
بروم وسط پاییز بنشینم
کتابی باز کنم و در حالی غرق در وادی کلمات شوم که عطر باران مشامم را پر کرده ،
باد خنکی میوزد و برگهای خشک را با خودش همراه میکند
و درختهای بیبار و برگ پاییز ،
زل زدهاند به منی که دارم عمیقا نفس میکشم و برش کوتاهی از جهانم را در کالبدی آرام و خوشبخت ،
زندگی میکنم و رنج و اندوه زمانه را روی طاقچهی خانه
جا گذاشتهام ..