02064

دانشجوی دخترم با یه حال بدی گفتش استاد نمیتونم بمونم، حالم خوب نیست! میشه برم؟

بی‌حال بنظر میرسید، گفتم برو!

بعد از دوساعت از بیمارستان زدم بیرون، الف زنگ زده بود و درحین صحبت رفتم تو کوچه فرعی تا دور بزنم مسیرو زودتر برسم..

یهو دیدم از روبروم دانشجوم دست‌تودست دوست‌پسرش میاد 🥲😐😂

رومو کردم اونور و با الف صحبتمو ادامه دادم ..

ولی منو دید

و مطمئنم متوجه شد که دیدمش!

واسه الف که تعریف کردم فقط بلند خندید..

+ چه بختی تو داری چآی عزیزم!😂🤣


برچسب‌ها : الف, بیمارستان
+ سه شنبه ۹ آبان ۱۴۰۲ - 19 چآی  |