02011

تو کارشناسی یه دوستی داشتیم که بشدت پسر مهربون، خوش‌برخورد و البته غمگینی بود .. جمع که بودیم اگه یهو همه ساکت میشدن یا حرف کم میاوردیم شروع میکرد از حفظ بیت‌های سعدی و حافظ خوندن یه‌وقتاییم میرفت سمت خیام ..

همیشه بهش میگفتم تو حیف شدی ! میگفت پول هست تو این کارا ؟

کووید که شروع شد یهو خبر رسید ازدواج کرده! شوکه شدیم (((: بعد که یکی از پسرا گفتش آره دوست‌خونوادگین و فلان گفتیم خُببببب لابد قضیه عشقوعاشقیه،،

بعدها که دیدمش فاصله میگرفت ، خیلی غمگین‌تر شده بود ،، سنگین برخورد میکرد و منم گفتم ازدواج کرده و درست نیست! ارتباطمو قطع کردم ولی بچه‌ها همچنان دورادور خبرشو داشتن.

پارسال گفتن جدا شده و سری‌پیش که رفته بودم تهران خبر رسید که میگه من همجنس‌.گرام.

یه شب که با بچه‌ها جمع بودیم ، ملی میگفت این‌سری که دیدمش انقدری خوشحال و خندان بود که به عمرم اینطور ندیده بودمش! میگفت ازدواج واسم یک راهه فراری بود، میخواستم به خودم تلقین کنم که اینطور نیست! که حسم اشتباهه! ولی نشد؛ نتونستم ادامه بدم و حالا تو رابطه جدیدم حالم خیلی خوبه ! خیلی خیلیییی !

+ با اینکه یکی از دوستای قدیمی محسوب میشه و درست اینه که حس‌وحالم خوشحالی باشه واسش ولی دلم برای همسر سابقش سوخت..

+چرا یهو اومدم تعریف کردم؟ دیشب بعد مدت‌ها تو گروهی که خیلی وقته توش حرفی نزدیم و یه مَن خاک نشسته توش ((: پیام داد !

+دومین دوستِ پسری که همجنس‌گراس ! چقد تو پسرا میبینم.

+ شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۲ - 10 چآی  |