01988

یک شب که پارک پرواز بودیم و روبرومون میلاد بود ( گفته بودم میلادو خیلی دوستدارم ؟ همیشه از پنجره های خوابگاه میدیدمش منو یاد تنهاییام میندازه )

گفتش که زود جا زدی ، البته خوب پیچوندی به بهانه ارشد برگشتی ولی کاش توقف طرح میزدی دوسه ماه میرفتی گیلان رفرش میشدی و برمیگشتی. میگه با رتبه دورقمی دیگه یکی از این خراب شده های تهران که قبول میشدی ، رفتی که چی!؟

گفتم مغزم میگفت دیگه بسه ! برگرد.

گفتش آخه تو اون مغزت چی میگذره !؟ چارتا میپرسیدی ! چرا هیچوقت نمیپرسی- کمک نمیخوای!؟

+ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۲ - 16 چآی