یک شب که پارک پرواز بودیم و روبرومون میلاد بود ( گفته بودم میلادو خیلی دوستدارم ؟ همیشه از پنجره های خوابگاه میدیدمش منو یاد تنهاییام میندازه )
گفتش که زود جا زدی ، البته خوب پیچوندی به بهانه ارشد برگشتی ولی کاش توقف طرح میزدی دوسه ماه میرفتی گیلان رفرش میشدی و برمیگشتی. میگه با رتبه دورقمی دیگه یکی از این خراب شده های تهران که قبول میشدی ، رفتی که چی!؟
گفتم مغزم میگفت دیگه بسه ! برگرد.
گفتش آخه تو اون مغزت چی میگذره !؟ چارتا میپرسیدی ! چرا هیچوقت نمیپرسی- کمک نمیخوای!؟