از اول میدونستم مرداد ماه نمیخوام برم تهران، نظرم این بود اواخر شهریور برم ولی خب شد اواخر مرداد که رفتم.
به مربی باشگام گفتم یک هفتهای نیستم! که یکهفته شد دوهفته!
خیلی شلوغ بودم و این دوهفته فقط دوروزش خونه بودم و به هیـــــچ عنوان دلم نمیخواست بزنم بیرون. خیلی خسته شده بودم! کلا مدل من اینطوریه که دوروز بیرون باشم روز سوم باید استراحت کنم ولی خب چون سری پیش یکسری از دوستامو ندیده بودم و دلخور شده بودن سعی داشتم برنامه رو یکطوری بچینم که ببینمشون!
روز قبل رفتنم، دلم میخواست سریعتر زمان بگذره و برگردم ؛ خیلی خسته شده بودم!
با اینحال ماشین وقتی به گیلان رسید، یهو بغض کردم و اشکام در اومد.
هیچوقت نمیتونم بفهمم به کجا تعلق دارم!