پارسال یکی از دوستای پسرم مغزمونو سابیده بود که دلش یه رابطه درستوحسابی میخواد! خسته شده از این دخترای امروز فردایی
من برای خودم نمیذاشتم تا اینکه یکی از بچه ها گفتش تو هرسری میای این غر میزنه! ببین چی میگه بنده خدا!
غروب بود، با یکی از دوستام تو یکی از کافههای فردوسی نشسته بودیم و گپ میزدیم که زنگ زد کجایی؟ گفتم فلانجام.گفت بیام؟ از دوستم نپرسیدم ولی گفتم بیا.40 دقیقه بعد پیشم نشسته بود، داغون.رُک گفت میشه یکی از دوستاتو واسم اوکی کنی؟؟ گفتم کی؟ گفت فلانی.میدونستم فلانی هم خیلی این روزا تنهاستو از همه دوستای قبلیش طرد شده!( نمیدونم چرا دختر خوبی بود، مهربون ولی خب چی بگم ..)
گفتم نه حتی حرفشم نزن ! اینو که گفتم تکیه داد به مبلو یه پووووف بلند کشید و پادشو درآورد؛ دوستم که تا الان سرش تو گوشی بود گفت داداش انقد میخوایش؟ گفت چندساله چشم دنبالشه
گفتم چرت نگو اسم دوست دختراتو ردیف کنم؟
گفتش بخدا این یکی فرق داره!!!
دوستم زد رو شونش و گفت خودم راضیش میکنم( به من اشاره کرد!)
راضیم کرد و من به دخترمون گفتم؛ اول گفتش اره دوسال پیش بهم گفت من ردش کردم! بعد اوکیو داد!
دلم پیچید ، گفتم از سر تنهایی نره سراغش این پسررو بیچارش نکنه ..
شب اولی که بیرون رفتن اصلا تمرکز نداشتم ، فرداییش پیام دادم به پسر گفت عااااااالی!!
یه مدت گذشت ، تلاشای یک طرفه میدیدم همش سعی میکردم دخالت نکنم ولی دیگه نشد و به روی دختر آوردم! گفتش باهاش بازی نکن اگه نمیخوایش کات کن!!
ولی کات نکردن ..
منم ارتباطمو کم کردم دیگه نمیخواستم وارد جزئیات شم و یه چندباریم جفتشون پیام دادن ولی خب تلاشی از سمت من ندیدن کمرنگ شدن.
تا امروز شنیدم خونوادهها آشنا شدن ! و قرار خواستگاری رسمی گذاشته شد(:
وای که چقد خوشحال شدم((((":
امیدوارم خوشبخت شن.
+یکمی زیاد خلاصه نوشتم ولی هدفم این بود اینجا ثبت شه تا داشته باشمش.