نه که خبری باشه و سرم شلوغ !نه ..
بهار خصوصا اردیبهشت جزو قشنگترین و دلچسبترین ماههای زندگیه و دلم میخواد هی برم بیرون و بگردم
پیک نیک برم
مسافرت
ولی خب نشد ! فقط میرم پیاده روی و سعی میکنم لذت ببرم !
اینجا هیچ دوست صمیمیی ندارم ، و البته نداشتن ماشین واقعا تو چشم میاد ؛ مثلا تهران بودم هیچوقت داشتن ماشین جزو دغدغه هام نبود ! الان شده ):
..
تهران که رفته بودم ، با یکی از بچه ها بیرون بودیم گفتم فلانی استخدام رسمی شده ، گفتش ینی پیمانی گفتم نه سهمیه داشته مستقیم استخدام
گفت عع خیلیم عالی خوشبحالش !!
گفتم اوهوم ، میدونی حالا نکته جالبش چیه؟نه حسرتی نه حسادتی هیچی نداشتم اون لحظه !! حتی یه کوچولوووو که واقعا دلم بخواد !
کُپ میکنه((: حالت گردی چشاشو ، دهنشو چندبار باز و بسته میکنه یچیزی بگه ولی نمیگه
ادامه میدم ، سریهای پیش که با دوستام بیرون میرفتم اون وسطا نامزی - دوست پسری زنگ میزد یا تو بیرون رفتنامون اونام بودن یا اصلا میومدن ازشون حرف میزدن یهطوری میشدم ! نمیدونم چطور بگم یه حس گمشده داشتم ، نبود کسی و اذیت بودم
ولی الان چندوقته اصلا دیگه واسم این مسائل مهم نیست ، اصلا ارزشی نداره راجبشون فکرکنم
یا مثلا دوستام که یکی یکی ویزاهاشون اوکی میشن و برنامه رفتن دارن اصلا بهشون حسادت نمیکنم ! اصلا نمیگم چرا من نه!
نمیذاره بیشتر بگم .. میپره وسط حرفا و رُک و پوست کنده میگه ؛ چای ! عزیزم ! تو باید بری پیش تراپیست ! واقعا کمبودشو تو زندگیت حس میکنم ! واقعا نیاز داری دختر !
+ بیشور ((: