01818

نه که خبری باشه و سرم شلوغ !نه ..

بهار خصوصا اردیبهشت جزو قشنگترین و دلچسب‌ترین ماه‌های زندگیه و دلم میخواد هی برم بیرون و بگردم

پیک نیک برم

مسافرت

ولی خب نشد ! فقط میرم پیاده روی و سعی میکنم لذت ببرم !

اینجا هیچ دوست صمیمیی ندارم ، و البته نداشتن ماشین واقعا تو چشم میاد ؛ مثلا تهران بودم هیچوقت داشتن ماشین جزو دغدغه هام نبود ! الان شده ):

..

تهران که رفته بودم ، با یکی از بچه ها بیرون بودیم گفتم فلانی استخدام رسمی شده ، گفتش ینی پیمانی گفتم نه سهمیه داشته مستقیم استخدام

گفت عع خیلیم عالی خوشبحالش !!

گفتم اوهوم ، میدونی حالا نکته جالبش چیه؟نه حسرتی نه حسادتی هیچی نداشتم اون لحظه !! حتی یه کوچولوووو که واقعا دلم بخواد !

کُپ میکنه((: حالت گردی چشاشو ، دهنشو چندبار باز و بسته میکنه یچیزی بگه ولی نمیگه

ادامه میدم ، سری‌های پیش که با دوستام بیرون میرفتم اون وسطا نامزی - دوست پسری زنگ میزد یا تو بیرون رفتنامون اونام بودن یا اصلا میومدن ازشون حرف میزدن یه‌طوری میشدم ! نمیدونم چطور بگم یه حس گمشده داشتم ، نبود کسی و اذیت بودم

ولی الان چندوقته اصلا دیگه واسم این مسائل مهم نیست ، اصلا ارزشی نداره راجبشون فکرکنم

یا مثلا دوستام که یکی یکی ویزاهاشون اوکی میشن و برنامه رفتن دارن اصلا بهشون حسادت نمیکنم ! اصلا نمیگم چرا من نه!

نمیذاره بیشتر بگم .. میپره وسط حرفا و رُک و پوست کنده میگه ؛ چای ! عزیزم ! تو باید بری پیش تراپیست ! واقعا کمبودشو تو زندگیت حس میکنم ! واقعا نیاز داری دختر !

+ بیشور ((:

+ سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۲ - 19 چآی  |