تو تاکسی نشسته بودم ، جلو یه خانم 40 و خورده ای ساله نشسته بود که 25سالی بود دُبی زندگی میکرد
بغلیم یه آقای 50ساله که کارمند بانک بود البته در شرف بازنشستگی ..
راننده 5 دقیقه نگذشت شروع کرد به غر زدن از وضعیت جاده ..
آقای بغلی گفتش انقدری که دزدی زیاد شده ، پول جریمه که میگیرن واسه ملت خرج نمیکنن همه رو میریزن تو جیب خودشون
اون خانمم از جریمه های سنگین حین رانندگی تو دبی گفتش ..
یکمی که گذشت آقای بانکی کنارم گفتش از وقتی که یه سفر رفتم شیراز ، اون یکذره اعتقاد و نمازی که داشتم بوسیدم گذاشتم کنار
عرب ها همه فرهنگ و رسوم و طرز تفکر رو از ما گرفتن و یه مشت جاهلیت به خوردمون دادن
اونوقت خودشون!؟
الان دبی ، کویت ، قطر ، امارات چه زندگی هایی ساختن
خانم هم پشت سرش گفت من از وقتی رفتم مکه اون یذره حجابی که داشتم رو گذاشتم کنار ..
خدا مگه از رگ گردن به ما نزدیک نیستش؟ کی گفته این همه پول باید بدیم بریم مکه تا خدارو عبادت کنیم؟
اونا همین پولای مارو میخورن که الان بهترینارو ساختن واسه خودشون
یه جا راننده گفتش کلی از خاک های حاصلخیز رو میفروشن به همین سوسمار خورا ! خانم گفتش باز دم اون سوسمارخورا گرم که بلدن ! که فکرشون کار میکنه که به فکر دوفردای خودشون هستن نفت و گاز که همیشه نیستش ! یوقت نبود باید یه طور دیگه ای زندگی کنن یا نه!؟
..
انقدری مکالمه های جالبی داشتن که ترجیح دادم موزیکو قطع کنم و به حرفاشون گوش بدم
چیزی نگفتم فقط گوش دادم .. و میدونی ! میدونم که طرز تفکر بیشتر از 60 درصد مردم همین صحبتایی بود که شکل گرفت
همه یطورایی قبولش دارن .. !