حتی نمیتونین تصور کنین چه ادم خجالتی سربهزیر ترسویی بودم
و چقدر وابسته اطرافیانم ..
اولین گام واسه بزرگ شدن ، اومدن به پایتخت به بهانه تحصیل بود
تا ۲ ترم اول هر دوسه هفته اینا خونه بودما
ترم سه شده بود ۴۰ روز خونه نرفته بودم وسط خوابگا زار میزدم (((:
الانو نبین بچه پررو شدم ۷۰ روز ۸۰ روز بگذره عینهو خیالم نیس
واسه یکسریا فرقی نداره کنار خونواده باشن!
میتونن اونقدری قوی و محکم و مستقل خودشونو بار بیارن که کیف کنی
ولی یکسریا مث من برای هرگامی که ورداشتن کلی صاف شدن کلی سختی کشیدن کلی از نظر روحی ضرر دیدن ..
+یه اقایی بهم پیشنهاد ازدواج داد ، و من برای اشنایی بیشتر قبولش کردم ..!!
سه ماهی باهم صحبت کردیم ، چندباری بیرون رفتیم و مشخصات ظاهری تقریبا با معیارام همخونی داشت ؛ مونده بود اشنایی باطنی!
کمکم که رفتیم جلو دیدم نه .. واقعا جوابم نه هستش
یهجاهایی تو صحبتا من گفتم واقعا نگران اینده هستم ، نگران مدیریت هزینهها هستم ، خرید یکسری چیزا اونقدری سخت و سنگین شده که یه وقتایی فکرمیکنم دوجا کار شم! گفتش نیازی نیستش تو نگران باشی چرا انقد غصه پول رو میخوری ؟ پول هستش زیادم هستش !
گفتم چطور غصهشو نخورم ! من الان همهی هزینه های زندگیم پای خودمه معلومه که با این افزایش قیمتا کم بیارم
گفتش باشه شماره کارتتو بده من واست بریزم ! هرجایی کم اوردی به من خبر بده
و این بدترین جملاتی بود که آدمی مث من میتونس بشنوه!((:
یه جای دیگه گفتم دوستپسر دوستم به خونوادش معرفیش کرده و کم کم قراره بیان جلو ، دوستمم نگران و داره پول جمع میکنه
گفتش پول برای چی؟ گفتم خرید حلقه و این خرد ریز ها
گفتش دوستت مگه خونواده نداره!؟ چرا کمکش نمیکنن؟!
گفتم واسه دختری مث اون که الان از هر لحاظ مستقله شاید تو خرید جهیزیه کمک بگیره ولی این خریدارو دیگه خودش باید انجام بده!
گفتش هیچ بایدی نیستش من با اینکه الان کار خودمو دارم و اینو دارم اونو دارم وقت عروسی خب حتما کمک میگیرم
من گفتم ولی من اتفاقا تا جایی که بشه دوست ندارم
گفتش مگه مشکلی با خونوادت داری
!!!!
گفتم چرا باید حتما مشکلی داشته باشم؟ زندگی منه ! مگه الان قدیمه واسه کوچکترین قدمی تو زندگی وابسته خونواده هامون باشیم! خودمون باید از پس زندگی و خرج و مخارج بربیایم
..
کلا خیلی مکالمه های این مدلی داشتیم که واقعا افکار و عقایدمون بهم نمیخورد یه جا گفتم تو خیلی سنتی(((: سریع گارد گرفت نه من فلان و بیسار ولی کاملا مشخص بود ! با اینکه ظاهرا مدرن و امروزی بود افکار سنتی داشت
..
درنتیجه اینکه رابطه رو با یه خدافظی تمومش کردم.
+چرا زودتر چیزی نگفتم؟ ولله فکرمیکردم قضیه جدی شه ! گذاشتم سروقتش چون اوایل خیلی هیجان زده شده بودم دقیقا چیزی بود که میخواستم! رفته رفته مشخص شد واسم ..
+مها میگه ای بابا انتظار داشتم الان اهنگای غمگین گوش بدی یا لاقل ناراحتی چیزی باشی چرا عینهو خیالت نیس؟؟
و واقعا هیچ واسم مهم نیس ! با اینکه سه ماه وقتم تلف شد ولی از دل همون سه ماه من شکل دیگه ای از خودم رو دیدم ! معیاراییکه تو ذهنم بود چینش بهتری گرفتن و حالا تقریبا نه حتما ولی میتونم این اطمینانو بهت بدم که ۸۶ درصد میدونم چی میخوام!
+حالا شما لازم نیس مث من اینطور چیزارو تجربه کنی تا بفهمی چی میخوای ، جامعه رو ببین ، دید واقعی داشته باش خجالت رو بذار کنار بنویس! بنویس چه چیزایی از پارتنرت میخوای بعد الویت بندی کن ، هرچی جلوتر بری بزرگتر شی قویتر شی اون لیست اپدیت میشه و درنهایت نه ۳۰ سالگی شاید اوایل ۲۵ ۲۶ سالگی با خودت روراست تری ! میدونی چی میخوای ..