از بس که همیشه بابچههای کادردرمان درارتباطم،
آدمای غیر درمانی میبینم هیچ حرفی واسه گفتن ندارم!!
هیچیا ..
هفتهقبل که بیرون بودم م.الف زنگ زد که کجایی (وای یادم نیس راجب این دوستم تاحالاصحبت کردم یا نه!از بچه هایکادردرمان نیس) گفتش با یکی از بچههام میخوایم بریم کافه زنگ زدم ببینم کجایی!
خلاصه اومدن دنبالم .. یه تابی طرفای ولیعصر خوردیم و رفتیم کافه
این دوستشو یکبار دیگه دیده بودم
با نامزدش مرداد امسال قصد مهاجرت به کانادارو دارن
اول که نشستم تو ماشین گفتن چه خبرو بیمارستان و بیمار و فلان بیسار چخبر .. ( کلا میمالف دوستداره از بیمارستان و بیمار و فلان بشنوه واسش جذابه ولی همه که اینطور نیستن!)
بععععدش که یکمی گذشت دیدم دختر هیچ حرفی ندارم !
که بحث مهاجرت راه افتاد و یکسری کتاب و فیلم
و خداروشکر میکنم دوران دانشجویی و قبلترش زیاد کتاب خوندم و فیلم دیدم حرفی داشتم !((((: یه دوساعتی صحبت کردیم
ولی درنهایت وقتی رسیدم خونه .. دیدم تو یه جمع درمانی شاید یه آدم فعال باشم ولی غیراون هیچم! واقعا اگه میخواستن راجب نویسنده های جدید صحبت کنن از سریالا و فیلمای جدید بگن یا چه بدونم اگه چندتا از دوستام خودشون پیگیر مهاجرت نبودن و اطلاعی نداشتم
چقدر بی حرف میشدم
چقدر غیر اجتماعی
چقدر مزخرف !