01468

پریروز از شیفت که اومدم خیلی نیاز به بیرون رفتن داشتم ..

یه نگاهی به لیست مخاطبام کردم ، دیدم نُچ حس هیچکدومشون نیس و گوشیو سُر دادم اونور ..

خوابیدم پاشدم دوش گرفتم درحال خشک کردن موهام بودم که زنگ زد ! 

پسرقشنگم بود ((((: گفتم عع خوبی پسرقشنگم؟

گفتش احوالش شما مادربزرگ ؟ (حالا ۴ سال بزرگترا🤣)

گفتم سلامتی 

گفت ماشینو آوردم کارواش یه نیم‌ساعت دیگه دم خونتم!

گفتم که چی !؟؟

گفتش بریم بیرون یه تابی بخوریم یه دوری بزنیم یذره ببینمت 

+و درنهایت رفتیم و حالم خیلی بهتر شد ! خوب بود !((:

+یادم نمیاد درباره پسرقشنگم تاحالا صحبت کرده باشم مث رها میمونه واسم ولی رها از وقتی درگیر سربازی و کارش و دوست‌دخترش شده خیلیییی ارتباطمون کم شده هر چندماه یکبار ! 

+ دوست رهاس ولی جالبه من باهرکدومشون جداگونه دوست شدم بعد فهمیدم اینا خیلی رفیقن.

+ شیفتای این ماهم سنگینه ! اضافه کار بهم زیاد داده من اصلا اضاف کار نمیخوام (((: ولم کن زن !

+ پریروز بی سحری روزه گرفتم ، رفتم شیفت ، یه شیفت تک صبح داشتم 

بیمارام انقد پُرکار بودن و انقد دوییدنی داشتم ساعت یک یهو افتادم رو صندلی حالا رنگم زززززززرررررد ، انقد یهو حالم بدشد و اُفت قند پیداکردم مجبور شدم بشکنم ، امسال اولین سالی بود که من تعداد روزه هام به انگشتای دست رسید فقط ! فقط !

+ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۱ - 23 چآی  |