پریروز از شیفت که اومدم خیلی نیاز به بیرون رفتن داشتم ..
یه نگاهی به لیست مخاطبام کردم ، دیدم نُچ حس هیچکدومشون نیس و گوشیو سُر دادم اونور ..
خوابیدم پاشدم دوش گرفتم درحال خشک کردن موهام بودم که زنگ زد !
پسرقشنگم بود ((((: گفتم عع خوبی پسرقشنگم؟
گفتش احوالش شما مادربزرگ ؟ (حالا ۴ سال بزرگترا🤣)
گفتم سلامتی
گفت ماشینو آوردم کارواش یه نیمساعت دیگه دم خونتم!
گفتم که چی !؟؟
گفتش بریم بیرون یه تابی بخوریم یه دوری بزنیم یذره ببینمت
+و درنهایت رفتیم و حالم خیلی بهتر شد ! خوب بود !((:
+یادم نمیاد درباره پسرقشنگم تاحالا صحبت کرده باشم مث رها میمونه واسم ولی رها از وقتی درگیر سربازی و کارش و دوستدخترش شده خیلیییی ارتباطمون کم شده هر چندماه یکبار !
+ دوست رهاس ولی جالبه من باهرکدومشون جداگونه دوست شدم بعد فهمیدم اینا خیلی رفیقن.
+ شیفتای این ماهم سنگینه ! اضافه کار بهم زیاد داده من اصلا اضاف کار نمیخوام (((: ولم کن زن !
+ پریروز بی سحری روزه گرفتم ، رفتم شیفت ، یه شیفت تک صبح داشتم
بیمارام انقد پُرکار بودن و انقد دوییدنی داشتم ساعت یک یهو افتادم رو صندلی حالا رنگم زززززززرررررد ، انقد یهو حالم بدشد و اُفت قند پیداکردم مجبور شدم بشکنم ، امسال اولین سالی بود که من تعداد روزه هام به انگشتای دست رسید فقط ! فقط !