با اینکه تو دوران دانشجویی یچیزایی یاد گرفته بودم و اعتماد به نفسمم بد نبود ولی درنهایت تو دوران دانشجویی اون مریض من نبود! مسئولیتش پای من کمال و تمام نبود
ولی از وقتی اومدم سرکار چون مسئولیت همش پای خودمه سر مسخره ترین چیزام استرس دارم میرم رو ویبره ..
قشنگ یادمه روزای اول حتی نمیتونستم یه نوارقلب از مریض بگیرم ! ساکشن کردن ترشحات دهان و بینی و لوله تراشه که بمااااااند
حتی رگگیری هم نمیتونستم ، اکثر بیمارامون رگاشون نازک یا رگ ندارن اصلا ببین ادمای عادی هم خیلی سخت از بینشون رگدار درستوحسابی پیدامیکنی چه برسه مریضایی که شیمی درمانی میشن انتی بیوتیک میگیرن کلا رگاشون سوخته و از بین رفته ..
..
الان با گذشت ۵،۶ماه حالم بهتر ، کارم درست تره اون استرس کوفتیه دورتر شده ولی خب درنهایت اینکه .. هنوووووز کلی راه دارم واسه رفتن واسه یاد گرفتن ، هنوووووز کلی مسیر نرفته دارم
من شغلمو دوستدارم ، بخشی که توش هستمو نه!
همکارامو دوست دارما ولی بخشمون فرسایشیه ، مریضامون بدحالن ، فوتی زیاد داریم ،، سرهمون ..
دوست دارم تا پایان تابستون تو رشتم پیشرفت کنم چند دوره و وبینار بگذرونم ، دوباره شروع کنم به مقاله خوندن ، حالا که همکارای باسوادمون همه دارن میرن و مهاجرت میکنن ماهایی که فعلا هستیم باید خودمون رو بکشیم بالا ،
شما چی؟
واسه امسال چه برنامه ای دارین؟
درخصوص کارتون
رشتتون
واسه باسواد شدنتون
هوووووم!؟؟؟