01449

قبل عید یه بیمار داشتم ، خانم ۲۵ ساله ای که یه بچه بامزه ۴ ، ۵ ساله داشت ، روزی که نشونم داد فکرکردم عکس خودشه!!

از بس که خودش بیبی‌فیس جذاب !

شوهرش همیشه کنارش بود همیشه ((: هی دورش میچرخید

دختر ما ۲۷ که شیفتو تحویل دادیم ۲۸ یا ۲۹ قرار بر انتقالش به بخش دیگه برای ادامه درمانش ..

امروز صبح خبر فوتشو دادن ! همکار اون بخش تماس گرفت گفتش به منشیتون میگین بیاد ؟ ما اینجا یه پرونده فوتی داریم!

گفتم کی ؟ گفتش فلانی ..

سریع اسمش یادم اومد ، با اون چهره بامزش با اون لحن شیرینش

+آرزوی عزیزم 💚 حیف شد رفتی ، ناراحتم برای کوچولوی دوست‌داشتنیت ، برای همسر مهربونت ، امیدوارم روحت در آرامش باشه (:

+دختر خیلی بهمم ریخت یکی خبر مرگ آرزو یکیم امروز یه بیمار ۱۸ ساله ای داشتیم که هوشیاریش پایین اومد و تنفس شکمی داشت مجبور شدیم بیهوشش کنیم و به دستگاه تنفس مصنوعی ( اصطلاحا اینتوبه شدن ) وصلش کنیم ، پسربچه ۱۸ ساله !!

باباش گفت خانم؟ شما باتوجه به تجربه کاریتون میشه بهم بگین پسرم برمیگرده یانه؟

گفتم از پزشکشون بپرسید ، ایشون بیشتر درجریان روند بیماریشونن‌

گفتش نه! من میخوام تجربه شمارو بدونم!

مونده بودم چی بگم ، این مریض با این بیماری که حالا اینتوبه شده اصلا برنمیگرده ! فقط خیلی ریز گفتم توکل برخدا ..

توکل برخدا رو که گفتم مادرش یهو بغضش ترکید

بلندبلند زد زیر گریه

+ کل امروز حالم گرفته بود ، من تو این بخش دووم نمیارم ! میخوام درخواست جابجایی بدم😞 تواناییشو ندارم ! دیگه ندارم ..


برچسب‌ها : بیمارستان
+ جمعه ۱۲ فروردین ۱۴۰۱ - 23 چآی  |