قبل عید یه بیمار داشتم ، خانم ۲۵ ساله ای که یه بچه بامزه ۴ ، ۵ ساله داشت ، روزی که نشونم داد فکرکردم عکس خودشه!!
از بس که خودش بیبیفیس جذاب !
شوهرش همیشه کنارش بود همیشه ((: هی دورش میچرخید
دختر ما ۲۷ که شیفتو تحویل دادیم ۲۸ یا ۲۹ قرار بر انتقالش به بخش دیگه برای ادامه درمانش ..
امروز صبح خبر فوتشو دادن ! همکار اون بخش تماس گرفت گفتش به منشیتون میگین بیاد ؟ ما اینجا یه پرونده فوتی داریم!
گفتم کی ؟ گفتش فلانی ..
سریع اسمش یادم اومد ، با اون چهره بامزش با اون لحن شیرینش
+آرزوی عزیزم 💚 حیف شد رفتی ، ناراحتم برای کوچولوی دوستداشتنیت ، برای همسر مهربونت ، امیدوارم روحت در آرامش باشه (:
+دختر خیلی بهمم ریخت یکی خبر مرگ آرزو یکیم امروز یه بیمار ۱۸ ساله ای داشتیم که هوشیاریش پایین اومد و تنفس شکمی داشت مجبور شدیم بیهوشش کنیم و به دستگاه تنفس مصنوعی ( اصطلاحا اینتوبه شدن ) وصلش کنیم ، پسربچه ۱۸ ساله !!
باباش گفت خانم؟ شما باتوجه به تجربه کاریتون میشه بهم بگین پسرم برمیگرده یانه؟
گفتم از پزشکشون بپرسید ، ایشون بیشتر درجریان روند بیماریشونن
گفتش نه! من میخوام تجربه شمارو بدونم!
مونده بودم چی بگم ، این مریض با این بیماری که حالا اینتوبه شده اصلا برنمیگرده ! فقط خیلی ریز گفتم توکل برخدا ..
توکل برخدا رو که گفتم مادرش یهو بغضش ترکید
بلندبلند زد زیر گریه
+ کل امروز حالم گرفته بود ، من تو این بخش دووم نمیارم ! میخوام درخواست جابجایی بدم😞 تواناییشو ندارم ! دیگه ندارم ..