01335

برای یلدا اومدم خونه .. 

پارسال نبودم ! یادتونه پارسال رو 😅 ؟

دوروزی مرخصی گرفتم و اومدم خونه  .. ولی شب ۱۱ خوابم برد !((:

صبح شیفتم سنگین بود ، توراهم یکساعت بیشتر نتونستم بخوابم

ساعت ۱۱ عذرخواهی کردم و رفتم بیهوش شدم ..

..

دیروز رزیدنتامون واسمون صبحونه گرفتن ، از‌ین پکای صبحانه

بعد نمیشد همه باهم بریم ، من موندم سری دوم برم با یکی از همکارا

یکی از بیمارام تب ۳۹ درجه داشت

اون یکی فشارش ۷ بود !

ساعت ۱۱.۵ هدنرسمون صدام کرد گفتش برو صبحونه دیگه دختر ..

پک املت رو ورداشتم گذاشتم گرم شه ..

مسئول شیفتم اومد یه چایی ریخت، نشست پیشم و صحبت کردیم

دوتا از بچه های خدماتیم اومدن ‌‌..

..

املتو به نصفه که رسوندم پاشدم دیدم از پشت سر اون رزیدنت حرص درآر اومد((:

گفتش عع نمیخورین بقیه‌شو؟

گفتم نه دیگه زیاد بود 

ظرفو ازم گرفت گفت من سیر نشدم 

|: 

باقی املتمو خورد ! بدون نون !

ساعت ۱ شده بود ،  یه پروسیجری برای تخت ۲ باید انجام میدادم

هی میرفتم و میومدم

 دراین حین پرونده هامو مینوشتم و امضاومُهر میکردم

اومد بالاسرم با مسئول‌شیفتمون هی صحبت میکرد هی هی ..

یعنی یکبار سرمو نیاوردم بالا اندازه دوجمله باهاش لاس بزنم !(((((:

انقدر تو کار غرق شده بودم

دختر 😂😂😂😂

تازه اون لحظه به این درک نرسیدما ! تو راه که بودم روز رو مرور میکردم

دیدم چقدر بد من راه نمیدم ! هیچ‌جوره راه نمیدم !


برچسب‌ها : بیمارستان
+ چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰ - 8 چآی  |