امروز انقدری شیفتم سنگین بود ، واقعا وا رفتم
یه بیمارم آقای جوونی بودش و با همراهش .. هردو خوب بودن
ولی حالا مگه وِل میکرد .. !!!
بیمار بدحالم داشتم سه تا ..
یه بیمارم داشتم که رگاش سوخته بود ! و نیاز بود واسش کاتتر بذارن
و قبل کاتتر چندین سری دارو باید میگرفت و سر همون اشکمو درآورد ..
بعد این مابین هی صدام میکردن هی لاس میزدن
اوایلش مث این بچه سادهها جواب میدادم دیگه اواخر فهمیدم دختر اینا دارن میلاسن ولشون کن .. !
..
واسمون کیک گرفتن ، ماگ ، سوهان و شکلات و گل اینا ..
ولی یه کادو هیجانانگیز که شادم کنه نگرفتم 😂😂