01257

دیروز برای اولین بار بهم حمله‌پنیک دست داد ..

حالم خیلی بد شد و یه حجم زیادی فکر به سرم هجوم آورد ..

یکی از بچه‌های واحد از همه بزرگتر متولد۶۶ ۶۷ ایناس ، دیشب یکدور دعوام کرد گفتش چشای اشکیت و بغضت فقط واسه اون مشکلی که میگی نیستش ! تو یه مشکل دیگه ای هم داری

البته که دارم .. ولی نمینویسم ،، نمیگم!

بعد دعواش من رفتم تو اتاق ..

به بچه‌ها گفتم میخوام تنها باشم و هرچند هر ۲۰ ۳۰ دقیقه یکی میومد اتاق ببینه زندم !

شب خیلی سختیو گذروندم .. ولی صبح که بیدارشدم بهتر بودم

از صبح منو اون تنهاییم

غذا درست کردیم ، چایی خوردیم ، کلی هله‌هوله گرفت 

سریال  Prison break رو معرفی کرد ببینم منم The handmaid's tale رو گفتم ببینه (باهمون‌اپلیکیشنی که معرفی کردم بهتون)

کلی صحبت کرد از خودش و زندگیش 

کلی عکس نشونم داد از آدمای مختلف زندگیش

..

+کاش این آدمایی که بی‌منت خوبن همیشه همین مدلی بمونن

+هیچ دلیلی نداشت که روزشو با من بگذرونه ولی همش حواسش بهم هست 

+ولی من حرف نمیزنم ! کاش کسی سعی نکنه از زیرزبونم بکشه بیرون

+ پنجشنبه ۶ آبان ۱۴۰۰ - 16 چآی  |