دیروز برای اولین بار بهم حملهپنیک دست داد ..
حالم خیلی بد شد و یه حجم زیادی فکر به سرم هجوم آورد ..
یکی از بچههای واحد از همه بزرگتر متولد۶۶ ۶۷ ایناس ، دیشب یکدور دعوام کرد گفتش چشای اشکیت و بغضت فقط واسه اون مشکلی که میگی نیستش ! تو یه مشکل دیگه ای هم داری
البته که دارم .. ولی نمینویسم ،، نمیگم!
بعد دعواش من رفتم تو اتاق ..
به بچهها گفتم میخوام تنها باشم و هرچند هر ۲۰ ۳۰ دقیقه یکی میومد اتاق ببینه زندم !
شب خیلی سختیو گذروندم .. ولی صبح که بیدارشدم بهتر بودم
از صبح منو اون تنهاییم
غذا درست کردیم ، چایی خوردیم ، کلی هلههوله گرفت
سریال Prison break رو معرفی کرد ببینم منم The handmaid's tale رو گفتم ببینه (باهموناپلیکیشنی که معرفی کردم بهتون)
کلی صحبت کرد از خودش و زندگیش
کلی عکس نشونم داد از آدمای مختلف زندگیش
..
+کاش این آدمایی که بیمنت خوبن همیشه همین مدلی بمونن
+هیچ دلیلی نداشت که روزشو با من بگذرونه ولی همش حواسش بهم هست
+ولی من حرف نمیزنم ! کاش کسی سعی نکنه از زیرزبونم بکشه بیرون