سال دوم دانشگاه ،اواسط ترم سوم
برای اینکه با بقیه دانشکده ها هم لینک بشم عضو گروه اسکوف شدم بعنوان دبیراجرایی و چندتایی کمپین برگزار کردیم ..
یادمه اولین کمپینی که برگزار شد روزقبلش پشیمون شدم! خجالت میکشیدم اصلا نمیدونستم چطوری باید با بچه ها ارتباط برقرار کنم اصلا خود مردمی که باید باهاشون صحبت میکردیم!!
چندین گروه تقسیم شدیم و گروه من تو مترو شیرازی بود ، به مسئولش پیام دادم من سرپرست نمیشم ! چون تازه وارد بودم چیزی نگفت بهم ولی گفت حتما برم ! شب شد با پاک و مُج کافه بودیم موقع برگشت سرپرستی که جام اومد زنگ زد تا باهام هماهنگی فردارو کنه و نمیدونم چی شد یهو گفتم من شاید نیام! گفتش شما تنها دختر گروه هستیدو لطفا بیاید ! بازم تا اخرشب من منتظر خبر قطعی اومدن یا نیومدنتون هستم
اخرشب بهش پیام ندادم ، صبحم که طرفای ۸ بیدار شدم با تمام وجودم دلم نمیخواست برم ، زنپسرخالم طرفای ۱۰ زنگ زد و برای شام دعوتم کرد خونشون .. کمپین طرفای ۱۲ ، یک ظهر شروع میشد تا غروب
مجدد سرپرست زنگ زد ، جواب ندادم
وای دختر انقدری استرس داشتم که نگو (((: تو جلسات بودم، با بچه ها صحبت کرده بودم ولی نمیدونم چرا یهو خالی کردم (البته این گروهی که باید میرفتم نمیشناختم!)
خلاصه که بهخودم گفتم مسخرهبازیو تمومش کن و برو !
رفتم ، طرفای ۱۱ پیام دادم من میام، اسنپ گرفتم و رفتم
سرپرستو یکی از بچه ها پزشکی بودن ، یکی ارشد محیط زیست(!؟ یه همچین چیزی یادمه ) داشت اون یکی پرستاری ارتش
خلاصه که من به این ارشد چسبیدم 😂 سنش نزدیکای ۳۰ بود
گفتم سنش بالاست ، منم ۱۹ ۲۰ ساله حواسش هست بهم !!
که اشتباه بزرگی بود 😅 اون اقا بعدها از تو گروه تلگرامی پیدام کرد و همش تکست داد و مزاحمت ایجاد کرد ، اوایل جواب میدادم گفتم هیچ قصدی نداره ولی خب یکمی دیر متوجه شدم که قصدش جدی تر
خصوصا اون قسمتایی که اصرار کرد حتما همو ببینیم و ..
..
خلاصه که اون روز خوب پیش رفت ، گفتم که چسبیده بودم به این ارشد و البته واقعا کمکم کرد ، نمیتونم لطف بزرگشو فراموش کنم! اول که منو اورد تو جمع خودشون چون من همش گوشه بودم و تراکت ها دستم بود بعدم که مردم میومدن سمتمون اول دوتایی اخراش تنهایی تونستم ارتباط بگیرم ..
اون وسطا که سرمون خلوت تر شد ازم پرسید کجایی هستم ، تا گفتم کجاییم دیدم سرپرست سریع برگشت سمتمو یه نگاهی بهم انداخت منم محل ندادم
..
اقا این کمپین تموم شد و من از گروه متروشیرازی لفت دادم ، یه چندماهی گذشتو ارتباطمو با اون ارشد هم قطع کردم..
که دیدم سرپرست اون روزی تو اینستاگرام فالوریکوئست فرستاد که متوجه شدم همشهری هستیم! رفتم اون گروه اصلی اسکوف و چک کردم دیدم با اینکه شمارشو پاک کردم شمارش واسم میاد (نشون میداد شمارمو همچنان سیو داره)
یک ماه بعد تو محوطه دانشگاه(دانشکده نه!) دیدمش بعد اون بارها تو سرویس خوابگاه دیدمش
یکی دوبار هم که از شهرمون میومدم تهران تو اتوبوس همو دیدیم!
بارها و بارها چشم تو چشم شدیم ولی سری بهنشونه اشنایی هم تکون ندادیم ..
میدونی من هیچوقت اونقدری اعتمادبه نفس نداشتم که یه قدم برم جلوتر ، حتی اون چشم تو چشم شدنا هم سریع نگامو میگرفتم و سمت دیگه رو نگاه میکردم ، یک قدمی که اون اومد جلو و من نیومدم و به جاش بارها خودمو عقب و عقب تر کشیدم
.. نمیخوام بگم اگه باهم صحبت میکردیم و ارتباطمون نزدیکتر میشد، شاید به قسمتای خوب ماجرا میرسیدیم
میخوام بگم اون سال ها اول این شکاف طبقاتی انقدری واضح بود واسم که هیچوقت اونقدری اعتماد به نفس نداشتم که حالا اون ریکوئست داده و قبول کردم یکبار استوریشو ریپلای کنم یا وقتی میبینمش ثانیه هارو بیشتر کش بدم .. اینسری که استوری گذاشت دوستداشتم ریپلای کنم
اتفاقا الان اعتماد به نفس شروع این روابطو دارم ولی خیلی دیر شده .. خیلی دیر .. و میدونی قسمت بد ماجرا چیه؟ این اعتماد به نفسی که ازش میگم دیر به سراغم اومد
از خیلی قبلتر بهش نیازداشتم ..