تهران که بودم ، یکشب با یکی از دوستام بیرون بودم
یکسالی بود که ندیده بودمش، یعنی از وقتی که رفت سرکار ..
از همون میدون انقلاب شروع کردیم به صحبت ، تا وقتی برسیم رستوران
اونقدری صحبتامون ادامه دار شد که اسنپ دومقصد گرفتش
تو راه که بودیم گوشیشو درآورد و عکس بچه هاشو نشونم داد 😍
چندماهی میشد که سرپرستی دوتا بچه رو برعهده گرفته بود
هرماه یه حداقل پولی باید بریزه واسشون تا هرچقد خودش بخواد
انقدری دوسشون داشت و با هیجان ازشون صحبت میکرد
هنوز حس خوب اون لحظه و برق چشاش تو تاریکی بزرگراه صدر وقتی عکسشون رو نشونم میداد تو ذهنمه ..💚