صحبت میکردیم ، جوابشو درستوحسابی نمیدادم، ویسایی که میفرستادم صدام داغون خسته بود،گذاشته بود پای خستگی بیمارستان
اما بعد یه چن دقیقه متوجه شد یچیزی این وسط درست نیست،،
مشکلی با شخص مقابل نداشتم
ذهنم مشغول بود
مکالمه رو جمعش کرد ، گفتش اصلا عادت ندارم این مدلی ببینمت
..
باید بگم ۹۰ درصد اوقات من همین حالیم ! فقط با خودم میجنگم تا حالم درستوحسابی تر باشه و شخص مقابل متوجه حجم بیحوصلگی و کلافگیم نباشه
.. البته که اطرافیانم با این قسمت از حالواحوالم مشکل دارن
فقط نمیدونم چطوره که هنوز دارمشون !
صدالبته که مشکل از منه ..
*ک دوشنبه گفتش تو خیلی عوض شدی خیلی خیلی ..
من از شهریور اینجا مینویسم شاید از کمی فقط کمی قبلترش مینوشتم کاملا تفاوت رو حس میکردی
از حرفش نگران شدم؟
نُ