اومدم چایسازمو پُر کنم ،، عین فرفره هی میرفت میومد
منم خوابالو ،، گفتش بیا بیا
قاشقو ورداشت پر قرمهسبزی کرد ،گرفت جلوم|:
گفتم من تازه پاشدم قرمهسبزی بخورم؟؟
با استرس گفتش توروخدا بخور حس میکنم یچیزیش کمه نمیفهمم
خوردم ، خوب بود ، گفتم درشو نیمه باز بذار روغن بندازه عالی میشه
.. گفتش امروز میخوام برم خونه شایان(دوستپسرش) گفتم قرمهسبزی بپزم ، الهی قربونش برم کل هفته شرکتشون انقدر شلوغ بود همش غذا بیرون خورد
گفتم خب میرفتی خونش میپختی بیشتر خوش میگذشت
یه نگاه انداخت بهم که تو عقل نداری واسه همینه که سینگلی !
گفتش نه بو غذا میگیرم ،الان تا این روغن بندازه میرم دوش بگیرم
بعد تشکر کرد گفت حتما یه ظرف میاره واسم
منم گفتم نمیخواد برو دوست پسرت تمومش میکنه خودش!((:
ولی دختر ! مگه پیشنهادم بد بود!؟
بی لیاقتااا ((((: خوش میگذره خدایی